سرگشاده اي براي خواهر ياس ها

براي مخاطب خاصي كه عاشقش نيستم!

يك دوم

بسم الله...

من نمي خواستم بابا را غصه بدهم . نمي خواستم توي فكر فرو برود . نمي خواستم با غصه بگويد : سياهي كم بود ؛ پيرسوك هم اومد. نمي خواستم بار تازه اي بگذارم روي دوشش. مامان را هم ! باور كن كه نمي خواستم . مجبور شدم . يعني شايد اصلا تقصير من نبود . سه چهارم خيلي زياد است . دو چهارم هم ! اصلا يك چهارم هم ! همه شان زيادند . همه شان با زبان بي زباني به ام مي گويند كه بايد از اينجا بروم . كجا؟ هر جاي ديگر . هرجا كه بشود ...بگذريم.

"خانه پريان" را خواندم . پيش تر ها با خواهرم سه جلد مدار صفر درجه را توي چند شب ماه رمضان خوانديم و قطعا به يك هفته نكشيد كه تمام شد . ولي خانه ي پريان 817 صفحه اي خيلي اذيتم كرد تا تمام شد . چند بار هم از بس حوصله ام را سر برده بود مي خواستم بگذارمش يك گوشه اي و بيايم اينجا بنويسم كه : همه اش تقصير همين نويسنده هاست كه ملت ، دين و ديانت را منحصر در خواب مي بيند ديگر . ولي نيامدم و ننوشتم و تمامش كردم ؛ زجرش يك زجر شيرين بود ؛ مثل وقتي كه آرايشگر ها موهاي آدم را با هم مي كشند . نمي دانم چرا از اين درد لذت مي بردم هميشه ...

 حق ، اين است كه حالا از موسيقي لطيفي بگويم كه تورج زاهدي توي تمام داستان جاري كرده بود . صداي موسيقي مثل صداي آب بود ؛ صداي چشمه و تو را به ظرافت مي كشاند دنبال سرچشمه . انصاف اين است كه تورج زاهدي آب داد به ما عوض سراب . براي من مهم اين بود كه ايشان كم نياورده بود كه "خواب" را آورد توي ميدان . گرچه من هنوز هم دوست تر مي دارم رمان انقلاب ، بوي خواب ندهد ... خواب را سريال هاي مذهبي بدنام كرده اند .

"خانه پريان" را قبل تر مرمر خوانده بود . توي قطار تهران-مشهد به گمانم . از قضا توي آن كوپه تنها هم بوده . مانده ام كه چطور نترسيده و تا آخرش خوانده ؟ دل شير مي خواهد اين كار . چند شب پيش ها كه داشتم مي خواندمش ، صداي چرخيدن برگ ها از حياط مي آمد . صدا دقيقا شبيه صداي پا بود . ترس برم داشته بود و خيره شده بودم به در . هيچي ديگر ؛ با اين استدلال كه آقا دزده خودشان مي آيند تو و لازم نيست من بروم بفرما بزنم ، بي خيال شدم . ولي هي مامان را هم نگاه مي كردم ببينم او صدا را شنيده يا نه . مامان قاطع نشسته بود قرآن مي خواند ؛ انگار نه انگار كه صداي پا مي آيد از حياط . بعد كه برايش تعريف كردم معلوم شد خودشان هم قبل تر دو بار صدا را شنيده اند و هر دوبار حياط را نگاه كرده اند و ديگر برايشان عادي شده . معلوم شد كه الطاف "خانه پريان" و آقاي زاهدي اثر نكرده و خواب زده نشده ام هنوز.

خانه ي پريان را دوست داشتم چون تورج زاهدي ابوالمشاغل بود . اين كه توي داستان، يك مهندس معماري براي نامزدش هي بيخودي شعر بخواند ، حرصم مي داد و اين كه حس مي كردم آقاي زاهدي مي خواسته ثابت كند خيلي شعر بلد است بيشتر ... يا با ارفاق مي خواسته شعر هايش را يك جوري خرج كند توي اين رمان . هنوز خيال مي كنم همه ي شعر ها را هم حذف كنيم ، هيچ اتفاق بدي نمي افتد توي داستان . به شاعر ها حسودي ام مي شود . به راحله هم . حتي شايد به تو هم .كلا آدم حسودي شده ام ...

ناگفته نماند كه فكر مي كنم "رضا رضوي" ، شخصيت اصلي داستان ،‌بي اندازه فضول بود و سوال هاي بيخودي مي پرسيد . تصورم اين است كه اين سوال هاي بيخودي هم فقط براي نشان دادن اطلاعات سرشار آقاي زاهدي بوده است و خرج كردن n كتابي كه براي نوشتن اين رمان خوانده بودند . سر همين به هيچ وجه با رضوي همذات پنداري نمي كردم و خواندن جواب سوالي كه اصلا براي من مطرح نيست ، خيلي زجركشم مي كرد . سر كلاس هاي دانشگاه هم همين طورم . حتما خيلي خودبينم! ولي وقتي حضرات مي خواهند اطلاعات سرشارشان را به رخ بكشند يا اساسا بگويند ما انسان كنجكاوي هستيم كه حتما دانشمند مي شويم ،‌ حرصم مي گيرد و سوال و جوابشان را درست گوش نمي دهم . شايد اصلا قضيه ي سه چهارم درس ها و " من بايد بروم"هم به همين خاطر باشد .

پ.ن :

دلم براي احمدي نژاد تنگ شده . براي حرف هاي احمدي نژادي هم ! براي دوره ي سخت احمدي نژاد هم. آن قدر كه شايد بروم يكي از سخنراني هايش را پيدا كنم و گوش بدهم . ديگر حالم دارد به هم مي خورد از حرف هاي دو پهلو . حرف هايي كه هركسي را از ظن خود يار آقايان مي كند . حرف هايي كه مصرف داخلي دارد . حرف هايي كه مصرف خارجي دارد . البته در نگاه من هيچ فرقي نمي كند با عشق و عدالت و اخلاق و مبارزه مردم را گول بزنيم يا با مذاكره و تنش زدايي و لبخند و گفت و گوي تمدن ها ! ولي احساس برآمده از واقعياتم مي گويد : احمدي نژاد نمي خواست كسي را گول بزند . حتي اگر مي داني كه او هم مي خواست گولمان بزند ، نگو .

پ.ن 2:

يكشنبه همه چيز معلوم مي شود ؛ اين كه مي مانم يا مي روم ... ترديدم دقيقا به اندازه ي استخاره هست ؛ ولي از سر لج ، نمي خواهم استخاره بگيرم . مي ترسم تهش همه چيز را بيندازم تقصير خدا .

پ.ن 3:

نمي دانم بار چندم است كه دارم پوست لبم را از اول تا آخر مي كنم . نمي دانم لايه ي چندم است و چقدر مانده تا خون بيايد . دعا كن تا خون نيامده همه چيز درست شود . همه چيز به يكشنبه بستگي دارد . يكشنبه ها آدم بايد برود در خانه ي مسيح ؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/11/02ساعت 16:18  توسط كبوتر رضوي  | 

مطالب قدیمی‌تر