سرگشاده اي براي خواهر ياس ها

براي مخاطب خاصي كه عاشقش نيستم!

و يك سال پس از معارفه ...

و سلام نام پروردگار من است كه بهشت را آفريد .

تقصير خودم نبود كه وقتي گوشيم گم شد ، خيلي ناراحت نشدم . فقط لحظه ي اولي كه مطمئن شدم برده اند ، صورتم داغ كرد ! شايد حتي قرمز شدم . نمي دانم از ترس پسر ها يا چيز ديگر ، سريع برگشتم به حالت عادي . شايد هم از ابتدا مهم نبوده است . الي خيلي دعوايم كرد . گفت بي خيالي . يك چيزي نشسته بود ته دلم كه : رفته ! تمام شد ... ديگر نگرد دنبالش . با اين وجود هركاري مي توانستم كردم . مستخدم پرديس و بخش و مسجد و بچه هاي بسيج و همه و همه را خبر كردم . شايد يك ريفرش اساسي برايم لازم بود و گم شدن گوشي نقطه ي عطفي بود براي اين ريفرش . بي خيال تمام شماره ها و برنامه ها و تقويم و سفرنامه ي آبعلي – كه اين يك مورد واقعا حيف بود – و همه چيز . شايد لازم است دوباره بنشينم و با خودم فكر كنم : من واقعا كي ام ؟ با چه كساني دوستم ؟ چه كار هايي مي كنم ؟ چه برنامه هايي دارم؟ شايد گوشي باعث مي شد فكر كنم هماني هستم كه گوشيم مي گويد ! همان روابط ،‌همان تصاوير ، همان برنامه ها ، همان متن ها و مقاله ها . آن ان "شاء الله"ي كه ته پست قبل آوردم از ته دل نبود . سرسري بود ؛ شايد مي ترسيدم باز صداي مامان دربيايد كه : ان شاء الله تو دهنت نيس و از همين رو نوشتمش و دست قدرت پروردگار عالم بيرون آمد تا ... اين جور موقع ها امام علي (عليه السلام) دست خدا را مي ديد و ما اوج مصيبت و مشگل بزرگ را مي بينيم . نمي دانم . شايد ناراحت نشدم چون مرفه بي درديم ! شايد چون هيچ كدام از كار هايم برايم مهم نبوده . هيچ كدام از آن شماره هاي غير قابل جبران . حتي متن سفرنامه . شايد نه فقط "ان شاء الله " پست قبل كه بخش بزرگي از زندگي ام را سرسري گرفته ام و دست قدرت پروردگار خواسته حواسم را جمع كند .

به هر حال گوشيم گم شد و اردويي كه قرار نبود بروم ، رفتم و خانه كه مي خواستم بروم ، نرفتم و پستي كه مي خواستم بگذارم ... از وقتي گوشيم گم شده ، فكرم همه جا هست .سر كلاس نگران جلسه ي فلان طرحم و سر جلسه ي فلان طرح نگران حل تمرين هايم و سر كلاس حل تمرين دغدغه ي توليد علم دارم . شما را به خدا هيچ كس نگويد يك جا باش ؛ ولي باش . مي دانم ... بهتر از هركس ديگري .  چند شب پيش ها كه به امامت سيد داشتيم جماعت 4 نفره مي خوانديم توي كانكس ، رفيق شفيقي داشت همين شعر " فكرم همه جا هست" را مي خواند براي ديگري و من سر نماز مطمئن بودم كه اين رفيق شفيق نيست كه شعر مي خواند . خداست كه مي خواهد بفهماند حواس پرتي ام را . امروز هم سر حلقه ي دانش آموزي مان ، به خاطر بي برنامه بودن من ، وقت اضافه آورده بوديم ! به بچه ها گفتم نكته اخلاقي يادشان نمي آيد ؟ كه يكي شان از زبان آيت الله مجتهدي حكايت امام جماعتي را گفت كه ركعت اول داشته خر مي خريده و ركعت دوم اصطبل مي ساخته و الخ ... پيشنهاد بدهيد و دعا كنيد تا بتوانم فكرم را جمع كنم . اين موضوع انگار از همه چيز مهم تر است . آيگين ناراحت شده . نه فقط او را كه هيچ كس ديگر را نمي توانستم ببينم . حتي خودم ! حتي تر خدا به آن وضوح را ... فكرم بيش از حد از دستم در رفته ! يك چيزي مي گويد و مي رود ... كاري به من ندارد و اين واقعا نگران كننده است .

پارسال همچو روز هايي "و معارفه ..." را نوشتم . حقش اين بود امسال هم توي معارفه باشم . دلم كه آنجا بود . چقدر دلم مي خواست اين يك سال آدم شده بوديم و روي حرف زدنمان كار كرده بوديم تا يك نفر همان حرف هاي خودمان را براي خودمان تكرار نكند . ولي هر كس استعدادي دارد ديگر ... استعداد سخنوري ندارم . به هيچ وجه . اگر گاهي خوب حرف زده ام صرفا از صدقه سر خواندن و نوشتن بوده است . من يكي حق داشتم شايد .همه اش دلم مي خواهد زنگ بزنم به بچه ها ببينم چطور بوده است معارفه . دلم مي خواهد ببينم بچه ها از كمپ هاي تشكل هاي ما استقبال كرده اند يا نه . دلم مي خواهد بدانم رئيس دانشگاه ، رئيس جديد محصول دست اول روحاني ، چه گفته است در معارفه . دكتر ارشاد لنگرودي . معقول به نظر مي رسد . قاعدتا نبايد چيز بيخودي گفته باشد . دلم مي خواهد بدانم امسال هم نماينده ي نهاد نشسته است بغل دست رئيس يا نه . دغدغه هاي جزئي ،‌سطحي ، كوچك ... ببخشيد !

امسال همچو روزهايي بايد از سختي راهي بگويم كه گريزي از آن نيست . درس ، كتاب ، كار ، سفر ، برنامه . و همين آخر هفته ي آينده همزمان 4 جا بايد مي بودم ! و همين چند دقيقه پيش بود كه داشتم زمان و مكان مي خواندم در مكانيك تحليلي 1 و زور مي زدم تا بيش از يك جا باشم در يك زمان . و هنوز حسرت مستند احتمالا جذابي را مي خورم با عنوان " does time really exist?" كه پارسال پخش شد و خودم را كشتم و نتوانستم بروم . دلم عجيب هوس دانشگاه را كرده . فقط خدا مي داند اين مرحله ي حيراني كي تمام مي شود . اين كه وقتي خانه اي دلت دانشگاه مي خواهد و وقتي دانشگاهي دلت خانه مي خواهد . به من ربطي ندارد كه اين حس را كسي قبل من هم داشته و گفته است . اين دقيقا حس خود خود من است .

قشنگترين حسي كه حالا بعد يك سال و اندي دارم اين است كه پشيمان نيستم . اصلا ! از اين كه با بچه هايي از طيف ها و فكر هاي مختلف دم خور شده ام و خيلي ها را كم و بيش مي شناسم . از اين كه دوستاني بهتر از آب ركن آباد يافته ام . از اين كه حافظيه رفتيم و 18 تومان داديم به كيك و چاي . از اين كه "ديدار" مي رفتم . من از هيچ كدام اين ها حتي براي يك لحظه پشيمان نيستم . ولي پرواضح است كه از درس نخواندنم پشيمانم . گرچه رحمت و فضل پروردگار جوري رقم خورد كه به خير شود همه چيز . ولي رحمت پروردگار اگر آدم را لوس كند مي شود امهال و استدراج و مي شود نعمت هايي كه آن قدر جلوي چشمت را مي گيرند كه نمي گذارند "نعمت" را ببييني . من حتي از اين كه پارسال رفتم توي كمپ فرهنگ و سياست و همه چيزشان را ديدم پشيمان نيستم . فردا روز اگر گفتم : نه آقا ! اين بسيج مغز ما را شست و شو داده بود و نمي گذاشت جاي ديگري ببينيم و حرف تازه اي بخوانيم ، بر شماست كه جلويم محكم بايستيد و بگوييد تو غير بسيج را هم ديدي . اتفاقا به چشم يك ترم صفري و در معارفه .با اين كه خط و ربطشان را تا اندازه اي فهميده بودي ولي خودت هم رفتي ديدي. نه به چشم يك دانشجوي بسيجي كاركشته  كه خيلي هم با تريپ روشنفكري و دقيق . حالا بعد يك سال بايد بگويم من بسيج را انتخاب كرده ام ! با همه ي وجودم . اين يك سال بايد مي گذشت و اين مرحله ي حيراني بين تشكل هاي مختلف بايد طي مي شد تا باز برگردم سر بسيج و ما ادراك البسيج .

حالا با اطمينان مي گويم هيچ كدام از اتفاقات سال گذشته دست من نبوده است . از آشنايي با نهاد تا طرح حكمت تا انجمن اسلامي و بسيج و جامعه اسلامي و يادواره شهدا و مهدويت و جنبش نرم افزاري .شايد قبل از اين هركس همچه جمله اي مي گفت به تعارف يا تكرار معارف ديني مي گرفتمش ؛ حالا اما لمس اين قضايا با دست هاي خودم به من خوب خوب خوب نشان داده كه "بنده نواز، ديگري است ... "

*سوال مشورتي : به نظر تو و ديگراني كه اينجا را مي خوانند يك ميليون تومان هزينه كردن براي گوشي اسراف نيست ؟! پاسخ اين سوال را با به خاطر داشتن كودكاني كه سر گرسنه بر بالين مي گذارند بدهيد ... 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1393/07/18ساعت 0:48  توسط كبوتر رضوي  | 

مطالب قدیمی‌تر