سرگشاده اي براي خواهر ياس ها

براي مخاطب خاصي كه عاشقش نيستم!

هوالسلام

«روحم هوس گندم دارد»

ياسمن !بهت گفته ام كه حالم خوب مي شود وقتي حرف مي زني ؟ "هدايت" ... مي خواندم . اگر اشتباه نكنم "سه قطره خون" ش را من و خواهرم با هم خوانديم طبق معمول . با هم له شديم زير بارش . سر اين كتاب بود به گمانم يا كتاب ديگري از هدايت ، با هم حرف هم نزديم . يعني در مورد كتاب حرفي نزديم . انگار رازي باشد كه نبايد گفت . انگار اساسا نمي شد بگوييش . طول كشيد تا بفهمم من جنبه ي هدايت خواندن ندارم . بعدتر توي نقدي كه از جلال آل احمد خواندم تا حدي فهميدم چرا ... يك مدتي هم خيلي محكم مي ايستادم و با همان ژست مسخره اي كه شبه روشنفكر ها مي گيرند مي گفتم : نويسنده اي كه خودكشي كرده ارزش خواندن ندارد . بعدتر حتي تصميم گرفتم بريزم بيرون هرچه در مورد هدايت مي خواسته ام آن روز ها بگويم و نگفته ام . ولي نشد .

اين جمله : در زندگي زخم هايي هست كه مثل خوره آدم را مي خورند . خيلي آشنا بود . بيش از حد آشنا ... اين آشنايي يا بر مي گردد به متن هاي تو ؛ يا بر مي گردد به نقد آل احمد در "هفت مقاله" اش يا مستقيما بر مي گردد به ريشه ي كار. مهم نيست به كي بر مي گردد . جمله حتي بيش از اين ها آشنا بود . انگار خودم گفته باشمش . انگار نزديك ترين آدم به نويسنده اش بوده ام . انگار در مورد من گفته باشدش. تو راست مي گويي . وقتي از خودم مي زنم بيرون ، وقتي كفش هايم را در مي آورم و با زخم هاي شخصيت داستان فرار مي كنم ، حالم خوب تر است .

حس مي كنم لهجه ي تو وقتي مي نويسي مشهد با همه ي مردم عالم كه نه ... با همه ي آن ها كه تا به حال ديده ام فرق مي كند . وقتي مي نويسي مشهد ، وقتي مي نويسي امام رضا ، وقتي مي نويسي نماز مغرب حرم ، اين ها همه نور مي شوند و هجوم مي برند به قلبم و قلبم ديگر جا نمي شود. مي رود ... وقتي مي خوانم مشهد انگار نخوانده ام . انگار شنيده ام . انگار تو توي گوشم ، به لهجه ي كبوتر هاي حرم گفته اي مشهد . حالا آرزو مي كنم ببينمت و اولين جايي كه مي بينمت مشهد باشد . حالا آرزو مي كنم دلم با پرواز هاي روحت همراه باشد . حالا هرچه نوشته اي انگار بوي پنجره فولاد مي دهد . انگار نشسته اي رو به روي ضريح ... يا نه ؛ دست هايت را كشيده اي به در و ديوار حرم و برايم نوشته اي . حالا دلم براي دست هايت تنگ مي شود ... حالا دلم دوباره مشهد مي خواهد.

سيد مهدي شجاعي را مي خواني ؟ حتي اگر دوستش نداري ،‌حتي تر اگر عهد كرده اي ديگر نخوانيش ، بردار پدر ؛ عشق ؛‌پسرش را بخوان . "نجواگر اسب" را كه مي خواندم ، با خودم مي گفتم تو را چه به اسب ؟ سواركاري؟ ... اسب كجاي زندگي توست ؟ اسب اينجا بود ياسمن . اسب توي كربلاي ذهن من بود . اسب ، اسب علي اكبر بود . اسب بود ؛ اما... حالا فقط يك اسب ، فقط با نگاهش ، كربلا بپا كرده در دلم . حالا پس زمينه ي ذهنم شده تابلوي فرشچيان . حالا فواره هم كه ببينم ، ياد فراز و فرود و رفت و آمد علي اكبر مي افتم . آب بالا مي رود و انگار روحش مي خواهد پرواز كند . آب هم شهيد مي شود گاهي و كربلا اين گونه بود .

بچه زرنگ كلاس بودم . براي بچه زرنگ كلاس ، افت داشت معلم جلوي همه دعوايش كند . افت داشت معلم جلوي همه نمره ي بدش را بگويد . فقط افت نبود . انگار حصني ، حريمي بود كه نبايد مي شكست . بچه زرنگ كلاس بودم و معلم ها ، تنهايي ،‌در گوشي دعوايم مي كردند و خيلي وقت ها هم فقط يك نگاه خاص مي كردند و بيشتر وقت ها هم ، مي بخشيدند و اساسا هيچ نمي كردند . خدايا ... بچه زرنگ كلاست نيستم ؛ اما معرفتي ، دعوايمان نكن جلوي هم كلاسي ها . الهي لا تودبني بعقوبتك . رفاقتي ، خواستي دعوا كني هم يك جور دعوا كن كه هيچ كس نفهمد ...

+ نوشته شده در جمعه 1393/04/20 ساعت 18:4 توسط كبوتر رضوي |