سرگشاده اي براي خواهر ياس ها

براي مخاطب خاصي كه عاشقش نيستم!

باید نوشت....

بسم الله... 
دقت کن! نه من می نویسم؛ نه تو! نه آقای حیدری،  نه آقای فیروزی. بن فتنه هم از باغ دل شروع شد انگار! علت ننوشتن هیچ کدام از ما شباهتی به دیگری ندارد ؛ گویا مطمئن شده ایم بدون نوشتن هم می شود زندگی کرد... اولش احتمالا خودمان را گول می زنیم که: نوشتن فقط وبلاگ نویسی نیس که! مرحله بعدش برای من متوقف شدن نوشته های روتینم " برای کوثر" بود.  بعد تر حتی دل بریدن از رمانی که می خواستم در مورد "آقا" بنویسم. قسمت زشت ماجرا هم پشت گوش انداختن نشریه مدرسه معارف بود که این آخری ضربه ی اساسی و کاری شد و تبعات پیمان شکنی ام را بعد تر با وضوح بیشتر خواهم دید.
امشب تبش افتاد به جانم و با این که می توانستم تب بر بخورم و بی خیال شوم،  بی خیال نشدم و بعد مدت ها لپ تاپ را برداشتم و شروع کردم به نوشتن.  بد هم نشد حاصل کار.  یعنی خوب بود در واقع! یاسمن،  ننوشتنت نگرانم می کند.  بنویس.  فقط کمی دیرتر بنویسی کار دستمان می دهی. 
راستی پیچک آوردم خوابگاه! مامان داد... مامان خیلی خوب می دانست که من " باید" پیچک بياورم اینجا و توی یک گلدان کوچک بگذارم و بزرگش کنم و ذوق،  سرم را بزند به سقف آسمان. خودم نمی دانستم. دعا کن خشک نشود... این روز ها انگار ته آرزو های من شده است همین پیچکی که گل های بنفش خواهد داد...
مهربان نیستم دیگر! یعنی بلد شده ام نامهربانی را. برنیاوردن حاجات و تقاضای رفقا را. بلد شده ام بگویم نه! شاید گاهی می خواهم حرصشان بدهم فقط! به هر حال دیگر از آن حالت " پیش به سوی فرشتگی!  " در آمده ام و کم مانده است رضایت بدهم برای تبدیل شدن به یک آدم معمولی.  نه!  رضایت نمی دهم.  توی 12 سال مدرسه،  فقط یک سال مانتوی هم رنگ بچه ها پوشیدم. خیلی معذب بودم از ناهماهنگ بودن ؛ ولی ترجیح می دادم رنگ دیگری بپوشم و نگاه های هر روزه ی مدیر و ناظم را تحمل کنم اما از آن خانم بدحجاب بد اخلاق که روی در مغازه اش تبلیغ چادر ملی و حجاب کرده بود، مانتو نگیرم.  
خبر خوب این که" داستان سیستان" را با کمی استرس البته!  دادم به طاهره.  به خودم رسما افتخار می کنم برای این کار. خبر خوب بعد این که چند تا از بچه های مدرسه معارف را دارم کتابخوان می کنم.  این حتی از چادری شدن بهاره و نماز خوان شدن فلانی هم جذاب تر است برایم.  
پ.ن: یحتمل ادامه دارد این متن ؛ اما 8 صبح کلاس دارم و حالا 1 نیمه شب است! 
پ.ن: برای درس هایم دعای جدی کن. من هم تلاش جدی می کنم ؛ قول می دهم!

+ نوشته شده در  شنبه 1393/09/15ساعت 1:15  توسط كبوتر رضوي  | 

مطالب قدیمی‌تر