سرگشاده اي براي خواهر ياس ها

براي مخاطب خاصي كه عاشقش نيستم!

آقا

و سلام نام خداست

آقا

رفت ؛‌حالا هر چه دلم بخواهد مي توانم كتاب بخوانم ؛ با مامان حرف بزنم ؛ زندگي خودم را بكنم . حالا هرچقدر كه دلم بخواهد مي روم توي هر اتاقي كه دلم بخواهد و هر كاري دلم بخواهد مي كنم . ديگر هيچ بچه ي سمجي پشت در بسته ي هيچ اتاقي گريه و زاري نمي كند و جيغ و داد راه نمي اندازد. همين كله ي صبح رفتند و با اين كه گريه پشت سر مسافر شگون ندارد ، گريه كردم . به اندازه ي تمام دلتنگي هاي دنيا هم دلتنگ شدم . براي نگاه ها و حرف ها و شيطنت هاي كودكانه شان . راستي به "زهرا" قول بستني داده بودم ديشب .يادم رفت و بهش ندادم ! يادم باشد بهشان پيامك بدهم كه برايش بستني بخرند و تاكيد كنند اين را عمه فرستاده . من از همه ي رفتن ها مي ترسم ياسمن . آلياژ همه ي رفتن ها يك چيز است .

اتفاق بد ، تا وقتي نيفتاده ، آدم مدام دل نگران است ؛ منتظر است ... بد موقع زنگ زدن تلفن و كج موقع آمدن اين و آن ، كافي است تا شك كني نكند ... ولي وقتي افتاد ، ناراحتي ات را مي ريزي يك جايي توي قلبت و تنها غصه مي خوري . وقتي افتاد ، با ختم و تشييع و سوم و هفته و حتي مراسم چهلم هم خالي نمي شوي . به مراسم چهلم نمي رسم يحتمل . اتفاق بد گير كرده توي گلويم . اتفاق بد ويرانم كرد از اساس . اين را وقتي برگشتيم خانه فهميدم . فهميدم كه اين خانه را از نو بايد ساخت . فهميدم كه هويتم را بنا كرده بودم بر آن مرد بزرگ و حالا بايد بايستم روي پاهاي ناتوان خودم . پاهايي كه به اندازه ي آن مرد بزرگ همت هم ندارند ؛ چه رسد به توان و قدرت و اراده . اما پاهايي كه شايد وقتي - توي آن خانه اي كه از ملك هر پادشاهي زيباتر بود – رفته اند جاي پاي آقا . مي توانم اميدوار باشم به همين و شروع كنم . نه؟

آن خواننده اي كه معلوم نبود توي كدام ديسكو مست كرده و از كدام كاباره اي در آمده ، هماني كه بعد شنيدن آهنگ هايش ، مثل همه ي عروسي ها و آهنگ هاي ديگر ، چند روز سرم به دوران افتاده بود و حالم خراب بود ، وسط چرندياتي كه مي خواند حرفي مي زد ... اگه عشق من تو نيستييييييييي چرا خورشيد مي تابه و كودكي هاي من نمي فهميد نبودن عشق آدم به تابيدن خورشيد ربط مستقيم دارد . من هميشه فكر مي كردم وقتي اين طور بشود – هنوز هم دلم نمي آيد اسم مرگ و وفات بياورم براي او – قيامت مي شود . ديگر خورشيد نخواهد تابيد و اصلا ما زنده مانده ايم كه سال به سال برويم پيش ايشان . زنده ايم كه بچه هايمان را ببريم ايشان دست بكشد به سر و رويشان . زنده ايم كه مامان زنگ بزند و بگويد : آقا فلاني هم ازدواج كرد؛ دعايش كنيد و آقا دست بردارد به اسم براي عاقبت بخيري مان دعا كند . راستي آقا ... براي عاقبت بخيري او هم دعا كرده بوديد؟ آقا كه نباشد برويم زير علم كي سينه بزنيم . اصلا برويم كجا ...سر مزار ...

حال رفيقت خراب است ياسمن . خيلي تلاش كردم جمع كنم خودم را . برگردم سر خانه و زندگي ام . كار هايم را از سر بگيرم . نشد ... نمي شود . نه آن كه نشود ؛ چرخ زندگي مي چرخد ... سوارش نشوي ، زيرت مي گيرد و لهت مي كند . ولي چرخ روح و آخرت آدم هم بايد بچرخد . كار هايم را از سر گرفته ام اما دلم خوش نيست . اندوه عميقي همه ي پستي ها و بلندي هاي دلم را پوشانده . هنوز هم مي خندم ؛ هنوز هم حرف مي زنم ؛ مي روم ؛ مي آيم ... با بچه ها قرار مي گذاريم ؛ ولي اندوه عميق پاك نمي شود . دلم براي آن لحن ، آن حالت قشنگ نگاه ، آن لبخند مليح ، آن شوخي هاي نمكين، تنگ شده . من بلد نيستم بگويم آن اسوه ي اخلاق و فقيه پارسا و پرهيزگار ؛ ولي مي دانم فقط اسوه ي اخلاق و فقيه پارسا و پرهيزگار براي همه ي آدم هاي فراموش شده ي فاميل زنگ مي زند . من مي دانم فقط او دو زانو مي نشيند مقابل امام خامنه اي ... *مي نشست . مي بيني ؟ هنوز هم باور نكرده ام كه براي هميشه رفته است .

حالا دلم مي خواهد راهش را ادامه بدهم . مي دانم مثل او نخواهم شد . ولي من شكستي كه در راه او و خدايش باشد را بيشتر دوست مي دارم از پيروزي هاي ظاهري . حالا هي صدايش را خواهم گذاشت ؛ هي گوشم را مي سپارم به حرف هايش ؛ هي برايش قرآن خواهم خواند تا خدا دلش بسوزد و با اين كه مثل او نيستم حال مرا هم مثل او كند . خوب خوب خوب ... بعضي آدم ها يك جوري اند كه از صداي قدم هايشان مي تواني بفهمي جايي جز بهشت ، جايي جز "في مقعد صدق عند مليك مقتدر" نمي روند . من صداي سبحان قدم هايشان را نمي شنيدم ولي صداي "يا علي و يا علي و يا علي " زنگشان را هيچ وقت فراموش نمي كنم . حالا من هم در دلم خانه اي خواهم ساخت كه با هر زنگي بوي مولا بپيچد در آن . من هم رنگ خدا مي زنم به در و ديوار خانه ام . حالا فقط او را كم دارم كه بيايد بنشيند ميان خانه ام و حديث اخلاق بگويد و خاطره تعريف كند و بخندد و روضه بخواند . حالا دلم را خوش مي كنم كه قرار است جايي بروم كه او هم هست ...

دلم مي خواست ، يعني آرزو بود فقط ... كه يك روز ببرمت پيش آقا . بعد دهان تو هم شيرين شود از حرف هاي شيرينش . تو كه جاي خود داشتي ، دلم مي خواست همه ي بچه هايي كه چپ و راست درباره ي آخوند جوك تعريف مي كنند ، يك روز ، يك ساعت ، يك دقيقه ببرمشان پيش آقا و اگر صفاي آقا را با دلشان نفهميدند  ، ديگر حرص هيچ چيز را نخورم . دوره اي كه تصميم داشتم طلبه بشوم ، يكي از انگيزه هاي قاطعم اين بود كه آقا را بيشتر ببينم . بس كه او ديدني بود و حرف هايش شنيدني و صورتش نوراني و چشم هايش خواندني و دست هايش بوسيدني ... مي تواني خودت امتحان كني : جست و جو كن : آيت الله حسين شب زنده دار جهرمي . صدايش هم خواستني است ؛ باور كن .

پ.ن : ببخش كه بي جواب گذاشتم پيامت را . مختصر پيام حبيب را پاسخي اين چنين بايد ...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1393/06/05 ساعت 13:11 توسط كبوتر رضوي |