X
تبلیغات
سرگشاده اي براي خواهر ياس ها

سرگشاده اي براي خواهر ياس ها

براي مخاطب خاصي كه عاشقش نيستم!

3> 2 ام

و سلام نام پروردگار من است

گاهي دلم مي خواهد پاي يك كودك باشم . پايي كه بي ترس از شرع و شارع و مشروع جورابش را در آورده . شلوارش را داده بالا و شيرجه زده توي آب ؛ يا نه ! آرام رفته است توي آب . ترجيحا رودخانه . حوض هم باشد قبول است . دلم مي خواهد يك جفت پاي شيطان و سرشار از زندگي باشم كه چندين دقيقه با آب به گفت و گو نشسته و جنب و جوش و زندگي اش را با آب تقسيم كرده . يا برعكس... بيخود نگفته اند پا ، قلب دوم آدمي است . بايد پا باشي تا قدم را بفهمي . و فرسودگي ايستادن در انتظار را ... و طول راه را ... و هيجان تكان تكان دادن و رفتن و آمدن تاب را ... و حس را.

مي خواهم يك جفت پاي كوچك باشم . پاي يك دختر بچه . كه گاهي خسته مي شود ... نه از بازي خودش . كه از بازي بزرگترها . هيچ پايي از بازي خودش خسته نمي شود . پا ، وقتي خسته مي شود كه از بازي خود بگيرندش و به بيراهه بفرستندش . يك راه بي انتها ... اينجا ، اين وسط كار است كه يك بزرگتري بايد پيدا بشود و كودك را در آغوش بگيرد . مقصد را از آن بالا نشان بدهد به كودك . همزمان دلداريش بدهد و پايش را نوازش كند. والله اكبر ...

فاخلع نعليك . و آب تقدس دارد ... پس هيچ پايي با كفش نبايد در آب باشد . سهراب اشتباه مي كرد كه مي گفت : آب را گل نكنيد . هيچ كفشي را ياراي گل كردن هيچ آب رواني نيست . و بازي هم تقدس دارد . هيچ كودك حرفه اي با كفش نمي رود به زمين بازي . فاخلع نعليك ... و پا را درياب . كه هيچ كفشي پا نمي شود براي آدم .

پاي كودك در آب برايم حتي از ماهي گلي هم لذت بخش انگيزناك! تر است . جان مي دهد به آب . قصه مي گويد براي آب . يك روز ، پاي كودكي مي شوم در آب و تمام غصه هايم را مي سپارم به دست هاي نرم و لزجش . و مي گذارم تمام عصب هايم را با دست هايش نوازش كند . براي آب از پاهايي خواهم گفت كه شب عيد چند تايي رفتند و يكي شان تكي برگشت . و تنها ... از يك جفت پاي دخترانه خواهم گفت كه شب گرم و خوش آب و هواي عيد از ترس تنهايي در يك كوچه ي طولاني تاريك ، يك كوچه ي دست ساخت بزرگتر ها ، لرزه افتاده بود به جانشان . پاهايي كه پشت سرشان نه ... جلوي رويشان ، آب نه ... اشك مي ريخت . پاهايي كه فرياد خاموش دختري را به جان مي خريدند . پاهايي كه دخترك را از قلبش هم بهتر فهميدند . پاهايي كه قرمز كرده بودند . پاهايي كه آن شب همه ي پرتگاه هاي خانه را با همان چهار تا عصب زپرتي شان فهم كردند . پاهاي خسته ي يك دختر ...

پ .ن : بعد عيد پاشو بيا دانشگاه ما ياسمن ... ديشب گريه كردم كه بيايي . حتي شايد بتوان گفت اگر نيايي دلخور مي شوم ... غصه مي خورم ... شايد باز هم گريه كنم حتي . نگو كه نمي آيي ... حتي اگر نمي خواهي بيايي.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1393/01/07 ساعت 23:55 توسط كبوتر رضوي |