از چهار تا چهل سالگی

به نام او

انواع غذای ایرانی و خارجی ! را بگذاری جلویش ; لب نمی زند. آن وقت می میرد برای نان خالی. حال می کند با نمک و آبلیمو بخورد نانش را. مهم ترین کار دنیا را بازی می داند و به احترام بازی از همه چیزش _ خواب و خوراک و لباسش..._می گذرد.   و کودک ناز چهار ساله مان , چقدر مرا یاد مولایی می اندازد که قوت غالبش نان جو بود و به احترام عبادت از همه چیزش , راحت , می گذشت. 

بابایش نان تازه گرفته بود . داشت بین نان ها می گشت . گفتیم : بابا همه ش مث همه ; یکیش بردار دیگه. چشم هایش شاید آن لحظه شبیه چشم های ساقی شده بود که به رفیق ساقی اش می گفت : مرا آبی ده. رفیقش هم حتمنی گفته بوده :  همه شان مثل هم اند و از آب خودت بخور اصلن. ساقی گفته بود : مرا آبی ده که دلم از آب خود گرفته است ...  ساقی می فهمید که اساسن هیچ کدامشان عین هم نیستند و " نو" می خواست و شاید ساقی عارف بوده اصلا.این یکتایی و نگاه عمیق و فطری و این ها یکهو آدم را "موحد" می کند . خیلی...و این توحید به شدت فطری است _ علاوه بر عقلانی بودن _ و شاید از این روست که رفتار کودک چهارساله ی ما شبیه می شود به عارف واصل. 

+سرود پروردگار

 

پنج

به نام او ...

خيال كرده بود سه سالگي اش بر مي گردد اگر "سه" را بگذارد توي بالكن و "دو" را بگذارد روي ميز مطالعه . خيال كرده بود "سه " ي توي بالكن مي تواند گلوله ي برف را سه روز آفتابي تمام ، توي دستش نگه دارد و بكوبد بر سر كسي كه به خاطر "دو" مي آمد . خيال كرده بود مي تواند از "بيست و سه " اش بيرون بزند و برگردد به"دو" و "سه" . در "سه" و "دو" مامان مي توانست گلوله ي برف را سه روز آفتابي تمام نگه دارد يا مادربزرگ مي توانست سوغاتي دو تا بستني بياورد از جايي كه دو روز راه داشت تا ميز و دو تا صندلي سبز و قرمز بالكن كه مادربزرگ رويش جا مي شد ؛ ولي مامان و بابا جا نمي شدند. همان ها كه جوري دور ميز سفيد مي چيدشان كه بشنود مث پرچم ايران . باز هم مادربزرگ بستني ها را مي آورد و باز هم بستني ها را مي گذاشتند روي ميز  و باز هم مامان قطعا اشتباه مي كرد كه مي گفت : بستني ها آب مي شوند تا مادربزرگ برسد . مادربزرگ مي توانست يك جوري حال بستني را خوب كند كه آب نشود . مي توانست براي بستني قصه بگويد تا خوب بخوابد و بي خوابي ، اشك هاي برفي اش را درنياورد . "بيست و سه" را فوت نكرد تا خيالاتش به هوا نروند . صندلي هايش را تصور كرد ؛ او سه شده بود و مادربزرگ دو . باز هم برده بود و باز هم مي دانست كه مادربزرگ كاري كرده تا او ببرد . دو را گذاشت جاي برنده ؛ روي صندلي سبز. سه را گذاشت جاي بازنده ؛ روي صندلي قرمز. رو به روي هم . با مامان "دو" و "سه" را فوت كردند و سه تايي خنديدند . 

تو خود حجاب خودي ؛ از ميان برخيز ...

به نام حق

ما ، نمي دانم مي داني يا نه ، مرفه بي درد هستيم ؛ ولي پولدار نيستيم! من هم ، مستحضر هستي ، از اين دختر هاي جينگيلي بينگيلي نيستم . وسايل آرايش ندارم ؛ نگران تمام شدنش هم نيستم ؛ هر روز خدا هم دنبال طرح جديد لاك ناخن نيستم . يك مقداري هم نسبت به وسايل آرايشي حساسيت روحي پيدا كرده ام ... بعد اين حساسيت روحي تاثير جسمي بالايي هم دارد . يعني به محض استفاده از اين وسايل تا چند روز نمي توانم درست غذا بخورم . هيچ وقت خدا درست غذا نمي خورم البته ؛ هرچه غذا بيشتر و خوشمزه تر باشد ، من كمتر مي خورمش . يعني توي عروسي و جشن ها بيشتر سالاد مي خورم تا غذا . اين تنوع بيش از حد غذا هم حالم را به هم مي زند . پلاستيك هاي زباله ي بزرگ كه غذاي اضافي را تويش مي ريزند ، حالم را به هم مي زند . البته همان مقدار را كه مي خورم لذت مي برم . غذايي كه خودم درست كرده باشم يا دستي در درست كردنش برده باشم ، اساسا نمي خورم . از همان بچگي عروسك هايم كم بود ؛ حالا هم فقط مي دهمشان دست كوثر . يعني تزيين اتاقم – اگر چيزي به اين نام داشته باشم – عروسك نيست . چند تا چيز دخترانه دارم البته ؛ اتاق دختر ها بايد با پسر ها متفاوت باشد . قصه اش اين است كه كتاب هاي درسي من توي اتاقي بود كه برادرم مي خوابيد . خب اتاق نصفه نيمه شد . دخترانه – پسرانه ! مرزي هم تعيين نكرده بوديم . خيلي هم هواي هم را داشتيم و براي همين ، او به دخترانه هاي من كار نداشت و من هم اذيت نمي كردم تكه ي پسرانه اش را . قرار نگفته مان بود كه مثلا من عروسك نگذارم توي اتاق و او هم ديگر خيلي شلوغ بازي درنياورد . بين خودمان باشد ؛ او از من خيلي منظم تر بود ؛ بنده ي خدا هروقت مي خواست تشكش را پهن كند ، مصيبتي داشت با كتاب هاي من . يعني كه كلا عروسك توي زندگي ام جريان نداشت تا قبل از آمدن كوثر . جريان دادنش هم با من نبود . يعني من نياوردمشان . مامان مي دهد . عارم مي شود كسي عروسك بدهد بهم! يك بار داييم يكي از اين عروسك هاي سرافوني كه دكمه خواندن دارد برايم آورد . زن مي خواند تويش . توي صحرا بهم داد . خانه رفتني ، قلب عروسك را با همه ي احساسات كودكي ام در آوردم انداختم دور . نه حالا كه هيجده ساله ام ؛ همان دبستان هم كه بودم ، اولين انتخابم كتاب بود . كتاب هاي خاطرات شهدا را مي خوانديم ؛ هم من ؛ هم خواهرم . به چه لذتي ... آدم هايي را يافته بوديم در همين نزديكي كه "آدم" بودند . بعد مثلا تاثيرش اين مي شد كه ما مسئله ي كهنه شدن لباس را اصلا به حساب نمي آورديم . همين حالا هم ... يعني لباس بايد "غيرقابل استفاده باشد" تا بيندازيمش دور ! تكراري و از مد افتاده و اين حرف ها كه ديگر رسمن قرتي بازي است . من دبستان بودم ؛ چهارم دبستان ، كه چادر پوشيدم . چادر خواهرم را هم مي پوشيدم . يك چادر سورمه اي بود با گل هاي ريز سفيد . گل هايش شبيه دانه هاي برف بود زير ميكروسكوپ . هيچ احساس بدي هم نداشتم . يعني برايم خيلي چيز طبيعي بود كه اين چادر را يك مدتي او استفاده كرده و كوتاهش شده و حالا براي من مناسب است . كفش هايم ، مخصوصا دوره ي راهنمايي خوب يادم هست ؛ هميشه اين قدر مي پوشيدم تا سوراخ شود . سوراخش هم كاملا ديده شود . بيشتر وقت ها هم اسپرت مي پوشيدم . بعد وقتي مي فهميدم بايد بروم كفش نو بخرم كه انگشت هايم مثلا ضرب مي ديد . احساس وظيفه مي كردم كه بايد از اين بدن حفاظت كرد و اين ها ... مي رفتيم كفش مي خريديم . من از اين كفش هايي كه خيلي بند داشت خوشم مي آمد . اين ، تقريبا تنها چيز جينگيلي بود كه ازش خوشم مي آمد . بعد بچه كه بودم ، شر هم نبودم ، ولي مامان مي گفت اين كفش ها زود بند هايش كنده مي شود . آن وقت ها هميشه از اين جوراب هاي ضخيم مي پوشيدم كه لبه ش تور چين چيني داشت و برمي گشت . بعد تر هم هميشه جوراب ضخيم مي پوشيدم . اساسا نيتم هم اين نبود كه حالا نامحرم پايم را مي بيند و اين چيز ها ... جوراب ضخيم طرح هايش خيلي خوب بود . يعني من پس زمينه ي ذهنم خب عقيده داشتم به چيز هاي شرعي . جوراب هاي ضخيم را هم دوست داشتم . اين عقيده جور در مي آمد با اين حب . حاصلش مي شد اين . اصلا حس مي كردم بچه هايي كه مثلا از دبستان جوراب سفيد نازك مي پوشند ، يك جوري شده اند . سنشان رفته بالا ! جوراب سياه نازك كه همين حالا هم نمي پوشم . همان سفيد ها هم اين قدر مي گردم كه يك چيزي پيدا كنم كه ضخيم باشد! پيدا هم نكنم خودم را مي كشم كه با چادر و كفش اسپرت و ... روي پايم را بپوشانم . عروسي كه مي خواستيم برويم ، تنها مسئله ي غير مهم آرايشگاه بود . اين بود كه هميشه ما – من و خواهرم –مي مانديم خانه ي صاحب عروسي به بگو بخند با بزرگتر ها و دختر هاي ديگر مي رفتند آرايشگاه . من طي مدت زمان فهميدم اين حس آرايشگاه رفتن ، در بسياري موارد ، هيچ ربطي ندارد به مذهبي بودن . يعني ملت مذهبي به همان ذوقي مي روند آرايشگاه كه بقيه . بعد كه برمي گشتند از تفريحات سالم من اين بود كه تشخيص دهم كي به كي است ! خب همه ي اين ها را گفتم كه چه ؟ شهيد بابايي قبل از آمريكا رفتنش ، خودش را آورده بود روي كاغذ . من نه شهيد مي شوم ؛ نه مي خواهم بروم آمريكا . ولي دلم مي خواهد اداي همه ي اين چيز ها را دربياورم . دل است ديگر ؛ كار بدي هم كه نمي خواهد بكند . بگذار خودم را بياورم روي كاغذ . عمدني به تو و بقيه هم مي خواهم نشان بدهم تا وقتي عوض شدم ، وقتي كاملا عوض شدم ، بداني چطور بودم و چگونه بودم ؛ خودم هم بدانم و اين دانستن برايم مسئوليت ايجاد كند ! من زياد آهنگ هم گوش نمي دادم . اسم خواننده ها را ، بس كه همه گفتند و تكرار كردند كم و بيش بلد شده ام ! ولي عمرن بتوانم از اين اسم ها هر كدام حتي يك اثر نام ببرم . مگر اين هايي كه مثلا تازه دانلود كرده ام . راستي ما تهش نفهميديم اين دانلود كردن ها و آلبوم نخريدن ها ، مي بردمان جهنم يا برويم دنبال يك چيز ديگري براي جهنم رفتن؟!

طي هفته ي گذشته ، سه نفر رسمن گفتند كه اهل اينجا نيستم ! دم رفتن ، تغيير قيافه هم نداديم به خدا؛ رفته بودم پست براي تاييديه تحصيلي ! شايد هم مشكل كوله پشتي ام است ! يك كوله پشتي ساده ي مشكي ! مي اندازم رو چادر مشكي ام . تازه برادرم كه به شدت مخالف بود با اين كه كوله بيندازم روي چادر ، وقتي ديد گفت عب نداره ! اصن معلوم نيس ! شايد مشكل اين است كه اصلا بيرون نمي روم ؛ با فرهنگ شهرمان آشنايي ندارم و نمي دانم انداختن كوله پشتي حرام است! داشتم مي گفتم . رفته بودم پست براي تاييديه تحصيلي . دختري به ام گفت : شما اهل اينجا نيستي؟ گفتم چرا!!!! قبل ترش توي مسجد يكي بهم گفته بود : شما دانشجويي ؟!!! گفتم نه هنوز ! بعد تر ، جمعه شبي مجبور شدم تنها بروم تا سر كوچه مان مسجد و عابر بانك و برگردم ! بعد ديدم دو تا خانم ديگر هم دارند مي روند . هيچ خانم ديگري هم نبود . اين قدر مي ترسيدم كه خدا مي داند . البته خب مي دانستم در اين ملك ، آن موقع شب هيچ دختري تنها بيرون نمي رود . ولي مجبور بودم ديگر ؛ دو خانم ، يك مادر و دخترش بودند . خواستم كه باهاشان بروم و قبول كردند . همان دختر ، كه آرايشش آن موقع شب هم توي چشم مي زد ، گفت : شما اهل اينجا نيستي ؛ نه؟!!! گفتم چرا !

*********

اين متن را قرار بود قبل رفتن بگذارم . تمام نشد ؛ نگذاشتمش . بعد تر هم نشد تمامش كنم . كفش اسپرتم اين بار هم سوراخ شد ! زود تر از هميشه . شر نيستم به خدا! كفشم زيادي لوس بود . بس كه حرصم گرفته بود ، وصله اش زديم ؛ نرفتيم كفش نو بخريم . گور باباي هرچه مد و شان –زيادي- اجتماعي است . يك لنگه اش سوراخ شده بود . لنگه ي ديگرش هم سوراخ شد . هيچ چي ديگر ... مجبور شدم بروم يك كفش ديگر بخرم.

 امروز كه چراغت روشن شد ، آن قدر ذوق كردم كه خدا مي داند ... آن قدر كه وقتي جواب پيام هايم را ندادي ، هيچ از ذوقم كم نشد . انگار كه ديده باشمت ... خودت را . خيلي انتظار زيادي است كه بخواهم هنوز هم وبلاگم را چك كني و خودت بفهمي كه بعد هرگز ، به روزش كرده ام . ولي حس مي كنم كه ... حتي حس مي كنم "عادت" باعث شود "بعضي ها" هم وبلاگم را هنوز چك كنند . به خداي برف ها معتقدم ديگر .

مي داني ، نمي دانم تو پالتو و چكمه را اندازه ي دختر هاي ديگر دوست داري يا نه ! نمي دانم جينگيلي بينگيلي هستي يا نه . شايد اگر كس ديگري بود ،‌مي ترسيدم . مي ترسيدم و برايش نمي گفتم پالتو و چكمه را چقدر دوست ندارم . ولي تو يك جوري هستي ... يك جوري كه مي دانم حتي اگر اندازه ي دختر هاي ديگر پالتو و چكمه دوست داشته باشي ، نهيم نمي كني . مسخره ام نمي كني . تو حتما مي تواني بفهمي همچه دختري را . حتي اگر دركم نكني ، آن قدر مي فهمي كه ...

يك چيز هايي هم بايد در گوشت بگويم . مثلا اين كه من سر عروسي هايمان هم آرايش نكردم . فقط يك بار جمعي از رفقا آمدند خانه مان ؛ آن بار تنها باري بود كه آرايش كردم . آن تصوير ، آخرين تصويري بود كه از من توي ذهن بر و بچه ها مي ماند . نمي خواستم آن آخرين تصوير از يك دختر مذهبي ، خيلي له باشد . همين ...

مي داني ! اين ترم اصلا درس نخواندم . فضايل اخلاقي و معنوي هم كسب نكردم . حتي همه ي دويدن هايم براي كار فرهنگي به جايي نرسيد . حالا كه ترم رو به پايان است ، با خواندن اين متن خيالم تخت شد . تخت شد كه هنوز هم خودمم . خودم كه دم غروب مي روم مسجد و مامان ذوق مي كند از مسجد رفتنم ...

پ.ن***هيچ برايم مهم نيست كه كسي بگويد : ريا كرده اي . اين چيز ها خيلي هايش سليقه اي شده! همين حالا هستند كساني كه ثابت مي كنند آرايش نكردن و هي فرت و فرت لباس نخريدن و كتاب خواندن حتي ! گناه است ! ...

پ.ن 2 *** دلم برايت تنگ شده ... دلم مي خواهد يك دل سير در مورد نوشته هايت حرف بزنم . مي گذارمش براي وقتي ديگر .

پ.ن 3 *** پست بعدي يك داستان است . قطعا ! اين كه "بعضي ها" بد قول اند و "ما رو هم {خيلي راحت }از ياد مي برن" ، دليل نمي شود كه ما هم بر سر آن عهد كه بستيم نباشيم . اساسن ، هر وقت يك نفر به من مي گويد : منو فراموش نكن ، شك نمي كنم كه فراموشم خواهد كرد ... فقط بديش اينجاست كه فراموش شوندگان ، هيچ گاه فراموش كنندگان را فراموش نخواهند كرد . 


برفك هاي ذهني

به نام خدای برف ها...

خیلی چیز ها می توانست مثل برف باشد; خیلی چیز هایی که شاید باید مثل برف باشد...ولی نبود . هیچ وقت نبود. نشد... هیچ وقت ... 

شده یک نفر نبخشدت? دانشگاه ِسه نقطه ی ما خواسته برف ها را آب کند آب ریخته رویشان. نتیجه این که برف ها یخ بسته اند . نتیجه تر  اینکه هی سر می خوریم رویشان و نمی افتیم. چرا نمی افتیم? چرا نمی افتم? بی خیال خنده ی پسر ها... افتادن توی آن حجم برف ...گر نگهدار من آن است که می دانم... بی خیال.دانشجوی همین دانشگاهم دیگر. دانشجوی این دانشگاه رفت روی برفی که شاید , باید برف می ماند و آب می شد , آب ریخت و برف ها یخ زدند. و یخ ها آب نشدند ; نمی شوند ; هیچ وقت... شاید یخ ننوشتن من هم دیگر هیچ وقت...

 مامان نگران مشروطی و نمره های ناپلیونی من نیست. نگران درس نخواندنم نیست. مامان نگران ننوشتنم است... و کاش می توانستم برایش بگویم چرا .... چرا دست هایم یخ زده و کبود شده اند. چرا نمی توانم...

برف خوب است. خیلی خوب... من برف ندیده بودم. چند روز پیش تر از این ها رفته بودیم پیش شاگرد امام... قم.محرم است و محرم... می دانی چه می گفت? فقه و اصول ه و کلام نمی گفت. گفت : شما برف دیده بودین? فهم می کنی که چقدر کودک درونش سر زنده و با نشاط بود ? ... یاسمن برف دیده ام و آرزو کرده ام خیلی چیز ها برف باشد و آب شود. دلخوری... آه مگر ما چیزی غیر از آدم برفی هستیم? ما هم آب می شویم. 

من عمیقا نگران بسته پستی هستم که نخواستمش ; اما منتظرش هستم. نگران بودم یخ کند با باد پاییزی. نگران شدم باران زده شود "ایام"م . نگرانم زیر برف بماند و زنجیر چرخ ایام طاقت برف را نداشته باشد...

یاسمن... دعا کن.

........

پ.ن این متن را قرار نیست کسی کامل بفهمد. اصرار نکنید.

یاعلی


تعطیل است!

با سلام

یاسمن عزیز

این وبلاگ حداکثر تا هفتاد و دو ساعت دیگر تعطیل خواهد شد... 

صاحب وبلاگ از مرحله عرفانی حیرانی ب فنا رسید.لطفا سوال نفرمایید

نویسنده مچنین از تو عذر می خواهد. اینجا مال تو بود و بی اجازه ات نباید بسته می شد.

تمام بال های ایمیل ها نیزظرف همین مدت شکسته خواهند شد. 

یک آدم تمام می شود; ب همین راحتی... پودر رنگ مرگ.

یازهرا...

پ.ن: این پست قرار بود داستانی باشد. داستان شد برای خودش. یعنی ک من ب عهدم وفا کردم; اما...

بعد نوشت:گاه  یک  کوه ب یک کاه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد?

بین الپستین

و سلام نام پروردگار من است که بهشت را آفرید ...

بین الپستین ...

و این عبارت بین الپستین از آن واژه هاست که بی حد غلط است و اندام زبان فارسی را می لرزاند ... و من از این کلماتِ خیلی غلط! خوشم نمی آید ... شیطنت در کوچه پس کوچه های فارسی ، حدی دارد که رعایت نکردنش لذت شیطنت را از بین می برد ؛ و ما نه به هدف عدم تخریب زبان معیار ، که به هدف نابود نشدن لذت هایمان از این جور شیطنت ها حذر می نماییم ... نقطه! دبیرستان ، عدد ها را فارسی می نوشتیم و حالا اساتید ، همه شان ، اعداد را انگلیسی می نویسند ؛ و من مانده ام در این حال ، چرا ما اساسن اعداد فارسی را یاد گرفته ایم ؟ یا معادل فارسی اصطلاحات را ؟ که چه بشود ؟ حالا اولی شاید به درد حساب کتاب روزانه مان بخورد که آن هم در این فضا ، یک تکلف است ! ولی دومی دیگر به درد هیچ چیز نمی خورد ؛ و به کلی ترجمه کار خطرانگیزی است ...

بگذرم!

بنده اعتراف می کنم با اختراعِ  – یا کشف حتی – نوع جدیدی از ریا ، تن همه ریاکاران را در گورشان لرزانده ام ؛ می روم بین بچه های پاستوریزه ی مذهبی ، شلوغ بازی درمی آورم و شیطنت می کنم ؛ جلسات مذهبی را و سخنرانی های مذهبی را می برم روی هوا ؛ از روحانی جماعت سوال شیطنت آمیز می پرسم ؛ از آن طرف توی اتاق نصفه مسلمانمان ، یعنی جایی که همه ته شلوغ بازی و سر و صدایند ، ساکت و یخم . شاید هم هنوز جای حرف زدن نباشد وقتی مشترکی نداریم به جز روزمره ها ؛ باید بگردم و ریز بشوم و نقاط اشتراکمان را بیابم ...  عادی است؟ ...و این اخلاق خوبی نیست ؛ بچه مذهبی ها گاهی –شاید هم همیشه و بی صدا – شاکی می شوند و بچه های خودمان هم که شبانه روز تکه می دهند به بدبخت ساکت مفلوک !البته جذبه مان اجازه نمی دهد به ما فحش بدهند آن قدری که به هم می دهند ؛ یا به فلاکت یا ساکت بودنمان این طور اشاره کنند ؛ ولی من توی اتاقمان من نیستم ... مشکل بزرگ این است که عین خیالم هم نیست ؛ نه تکه های آن ها می چسبد به جاییم ؛ نه شکایت این ها را جواب می دهم . و البته فرق بسیار است بین آن ها و این ها که این ها مرا کلی تحویل می گیرند و حال می کنند با شخص شخیص پرانرژی ما و تقریبا همه شان ، بعد مدتی اشاره می کنند به این که ما کپسول انرژی ییم و بهشان انرژی می دهیم ! ولی آن ها ؛ حق دارند شاید ...                 آن ها "آن ها" نیستند ...

کشف بعدی ام این است که ما "بچه های بالاییم " ؛ کسی احتیاج به بادی گارد داشت می تواند رویمان حساب کند . پیاده روی هم که الی ماشاء الله ... سربازی محترمانه !

زود برمی گردم ... شاید با داستانی از "و نهاد ..."  

پانوشت ِ بین الپستین : پاییز فصل غربت نیست ؛ وقتی معلم شیرازی حسابان و دیفرانسیلت برایت زنگ می زند و از اشکی که در خواندن "نام نور" در چشمانش حلقه زده می گوید و دلت را شاد می کند با تشکر های زیبایش . وقتی می فهمی برای پیدا کردن شماره ات چند جا زنگ زده و... حالا که او هست بی خیال معرفت بعضی ها ! آسمان مال من است ... 

 

و معارفه...

و سلام نام پروردگار من است که بهشت را آفرید.

و معارفه ...

یاسمن ! سلام ... دیشب ...هعی...

 تو چرا دلت برای من تنگ نمی شود؟ و من خیال می کنم کلید رابطه مان دست من است و هر وقت بخواهم ، به راحتی ، می توانم کاتش کنم مثلن! ما رابطه ی خاصی هم نداریم البته. به جز یک جور پس زمینه ی ذهنی شاید .  

  دیشب به سلامتی و مبارکی اولین تکه را بهم پراندند که : السلام علیکم یا بانو! یا یک همچه چیزی . دو راه اساسی در همچه مواقعی هست که اولی بیشتر توصیه می شود تا دومی . اولی سکوت و بی محلی تام است ... و این بی محلی اگر تام نباشد موثر واقع نخواهد شد . جوری آدم باید رد شود انگار که نشنیده است . یعنی که مردک ! ریز می بینمت یا نمی بینمت اصن حتی!  و آن یکی جواب دادن است که خیلی باید هنرمندانه باشد تا برسد به پای سکوت حاکی از : ریز می بینمت . فرقشان این است که دومی دل آدم را بیشتر خنک می کند . حداقل من که بیشتر دوست دارم جواب یکی از این ها را بدهم حالش را بگیرم . این احساسات بچگانه ی لوس را یک روز می ریزم دور ... یک روز دور. یک روز نزدیک .... در همین حوالی باشد شاید . به من نمی آید این قدر بدجنس بشوم و برای ضایع کردن کسی و حال گیری از او ، یک پاراگراف نقشه بکشم ؛ نه؟

  و معارفه ...

  آشنا شدیم . با چه ؟! و راستی من به کل اشتباه کرده بودم در مورد جناب دهنوی . یعنی آقای دهنوی اساسن نمی خواستند در مورد تشکل ها حرف بزنند در معارفه . و معارفه دیروز بود ؛ نه پنج شنبه بعد از ثبت نام . آقای دهنوی را آورده بودند تا درباره ی روابط دختر-پسری برایمان بگوید . و کار خوبی هم کرده بودند ؛ برای آدم هایی که زندگی شان بر پایه ی لذت است و بزرگترین لذت ، لذت جنسی است ، دانشگاه آمدن هم تحت الشعاع این پایه قرار می گیرد و اولین چیزی که باید یادشان داد طرز برخورد با این مسائل است و اولین چیزی را که باید به آن ها شناساند ، جنس مخالف است و ... تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل . دهنوی خوب حرف زد و موثر بود به گمان من . ولی خانه از پای بست ویران است ؛ دانشگاه در اول قدم محل کسب علم است یا کشف دوست پسر یا خواستگار یا شوهر؟! ... و در این نظام حال به هم زن تفاوت حادی بین این سه نیست ... و این اولین بحث و مهم ترین بحث در معارفه ، بسی تعیین کننده است در تصور ما نسبت به دانشگاه . دعوایم نمی کنی اگر بگویم بعضی شلوغ بازی ها در مورد مسائل دختر_پسری بیشتر از آن که آگاه کننده و هشدار دهنده باشد ، باعث تبلیغ بیشتر این جور روابط است؟! ... و می گویند : می گوییم چون ازدواج مهم ترین مسئله ی زندگی است ؛ قبول ! امام مهم ترین مسئله ی دانشگاه که نیست ... واگر شده باشد یا هست یا بخواهیم که باشد یا ویلنا ...

  و رئیس و معاون دانشگاه ، که خیلی مختصر حرف زدند و خوب گفتند و جمله ی معاون دانشگاه در ارتباط با "خمینی" عجیب به دلم نشست . و اکثر بچه ها که گوش دادند و این یعنی فرصت مغتنم . من خوشم آمد از رئیس دانشگاهی که مذهبی بود و محکم حرف می زد و نرم . ولی خب در نگاه من وقت مناسبی بود تا بگوید که ما در دوران ریاستمان این اشتباهات را کردیم و این مشکلات را داریم و یا به بار آورده ایم و شما فکر کنید و برای حلش پیشنهاد بدهید . آرمانی فکر می کنم ؟ توقع زیادی دارم ؟ ... باشد . ولی چرا دروغ ؟ حرف هایشان خوب بود ولی به جز آن یک جمله از فلان عرب درباره ی امام خمینی همه چیز بسی تکراری بود . همه ی حرف ها را همه مان از حفظ بودیم ؛ تکرار مکررات ... و رئیس دانشگاه کسی است که باید ابتکار عمل را به دست بگیرد و انتقادات را هدایت کند و پیشنهادات خوب را رو هوا بقاپد و جایزه بدهد به ایده پردازی های دانشجو . زیاد هم جایزه ندهد . متوسط و معمول . اصلا کمتر از حد متوسط جایزه ها .

  بگذرم از جناب دهنوی و حرف های جذاب – واقعا جذابشان – اما بدموقعشان؛ بگذرم از رئیس دانشگاه و معاونت و حرف های خوب تکراری شان ؛ برسم به دوستان بزرگترم در تشکل ها . برسم به کمپ سبز انجمن فرهنگ و سیاست و بنر بزرگ خاتمی که در وردی کمپ آغوش باز کرده بود برای دانشجوها و ... برسم به این که سراسر کمپ پر بود از عکس های خاتمی و مثلا در بالا به جای رهبر و صانعی و ... برسم به یک کمپ موثر! و بسی القا کننده ... و یادآورنده ... برسم به توضیح نماینده ی دختر انجمن فرهنگ و سیاست و آرامشش در سخنوری و تقریبا تنها کسی که بعد دهنوی و نماینده ی نهاد ، و حتی تقریبا هم سطح آن ها ، بدون استرس و خوب و جالب حرف زد . و اگر اشتباه نکنم نفر اول بود و همه به حوصله شنیدندش و وقت را هم تلف نکرد و زیادی هم نگرفت و جیغ و کف و هورای عده ای . بعضا جوگیر و برخی دیگر معتقد به حرف های او . و ما که برای همه دست می زنیم و آن ها که هیچ گاه نه حرف هایمان را گوش می دهند و نه دست می زنند ... و این دست زدن به نشانه ی احترام است بیشتر تا تایید ؛ دانشگاه البته شاید نقض این حرف باشد ... ولی اگر هم باشد ، خوب نیست.

و کمپ بچه های یادواره شهدا که خیلی خوب بود و تاثیرگذار و بنرهای شهدا و اصلا همین که عکس شهید را هدیه بدهی به دانشجو ، کار خوبی است . و کمپ نهاد رهبری که تابلو نداشت با کمال تاسف و قرار شد بزنندش و آن طور که من دیدم تا آخر هم نزدند . و زود؛ زود تر از بقیه کمپ ها جمعش کردند و نتیجه این که آخر برنامه ، دیده نشد . یعنی وقتی بچه ها با فراغ بال و فارغ از استرس نماز و ناهار ظهر دوباره داشتند کمپ ها را می دیدند کمپ نهاد جمع شده بود . و بگذریم از بروشور هایی که بچه های نهاد ، به چه زحمتی درست کرده بودند و چاپخانه ناشی خرابش کرده بود و اشتباه و بالا-پایین چاپش کرده بود و گمانم بی غرض نبوده و بنری که نمی دانم چرا و چگونه خراب شده بود و من این ها را شب قبل از جشن، از مسجد که بیرون آمدم ، وقتی دیدم خانمی نشسته و وسایل پیشش است و می خواهد کار فرهنگی بکند و من که سرم درد می کند برای این کار ها ، بهش گفتم کمک نمی خواهی؟ و می خواست ... همان موقع این چیز ها را شنیدم و رویم نشد که چرا و چطور این اتفاقات افتاده است ؛ که گفتم دلیلی ندارد به یک ترم صفری لو بدهند محرمانه هایشان را . و بی راه هم فکر نمی فرمودم . چنان که فردایش که رفتم نهاد و روحانی که داشت با خانمی سر بودجه و جایزه بحث می کرد و همکارشان گفته بود توی اتاق آن ها منتظر بنشینم و آن که گفتند بیرون باشید تا به محرمانه هایشان برسند ... هر دوشان هم معذرت خواستند ولی به من برخورد . بی خود و بی جهت برخورد؛ لوسم دیگر!

به جز فرهنگ و سیاست ، بقیه ی تشکل ها، مذهبی بودند . حزب اللهی حتی . و به جز فرهنگ و سیاست بقیه ی دختر های نماینده ی تشکل ها مضطرب بودند و استرس داشتند و تپق زدند و به نظر من خوب هم حرف نزدند و بعضی هایشان زیادی لوس حرف زدند و بعضی هایشان زیادی خشک ! و از این خشک ها خشکی نماینده ی هیئت محبین ضایع تر از بقیه بود و بعضی وقت را رعایت نکردند و از این کار ها . بهشان خسته نباشید گفتم ؛ اما به دو تایشان هم گفتم که خیال نکنند خیلی عالی بوده . گفتم ای بد نبود . ناراحت شد ؛ ولی بعدتر خواهمش گفت یا خواهد فهمید که مشکل از طرز تفکر من است ؛ نه او . ومن نگرانم این استرس در دختر های مذهبی اپیدمی شده باشد . چون خودم هم بی نهایت مسترسم ! و باید برای سخنوری کسی باشد تا راحت حرف بزند ... و ابتکار عمل به خرج دهد و تکرار حرف تشکل های دیگر ، فحش است به تشکل های دانشجویی . و دانشجو اگر حرف تازه نزند ، از بقیه چه انتظاری هست اصلن ؟!

کمپ ها خوب بود ؛ ولی ابتکار باز هم دست فرهنگ و سیاست بود و نگران کننده ... شاید به خاطر تفاوت عقیدتی شان این قدر تازه بودنشان توی چشم می زد ؛ ولی واقعن قالب بود که متفاوت بود ... فارغ از محتوا ...

این متن ادامه دارد ...احتمالا با این عنوان : ونهاد ... 

ما

به نام او ...

  ما سر کوهیم . یعنی تنها مشکلمان این است که چرا اعلان موفقیت هر روزه و هر ساعته مان در صعود به قله ی ارم را تابلو نمی کنند . و امان از تبعیض مسخره ای که ما نت نداریم و پسر ها دارند و ما سرویس نداریم برای صعود به خوابگاه 14 ارم و پسرها برای صعود به خوابگاهشان دارند و آن قدر بدم بدم می آید از این مدل لوس انتقاد که خدا عالم است ... نت را البته پسر ها نه به خاطر تبعیض دختر-پسری که به خاطر مشترک بودن خوابگاه همه شان ! دارند . به اعتقاد شخص شخیص بنده ، دوره ی این شعار های فمینیستی اساسن گذشته و من خیلی هم ناراحت نیستم که به دختر ها بیشتر سخت میگیرند برای همه چیز و خیلی هم نگران نداشتن نت نیستم. یعنی برای خودم چرا! هرچه باشد ما فرهیخته ی جامعه ایم و می آییم اینجا وقت یکی و نصفی مخاطب وبلاگمان را را می گیریم ؛ بقیه نت می خواهند چکار اصلن ؟ من به جرات می توانم بگویم استفاده ی مفید پسرها بیشتر است از نت ! و البته شاید استفاده ی خزشان هم بیشتر باشد ... به هر رو زندگی بدون نت خوب می گذرد . ولی بسی به بطالت ... :( آه از درس نخواندن من . و درس های سختی که یک شبه خواندن پاسشان هم نمی کند .

  و مسجد دوست داشتنی دانشگاه ... که دل مرده ام را بعد یک هفته باز کرد . و مسجد الزهرای نزدیک دانشگاه که خیلی حال کردم باهاش! و گربه های چندشناک خوابگاه ... که آخرش معلوم نشد ما مهمان آن هاییم یا آن ها مهمان ما ! که انگار گربه را هم پسر ها ندارند . و تلفن هایی که یکهو وسطشان جیغ می کشم که گربه می پرد جلوم . گاهی غذایمان را توی محوطه می خوریم ... و من که خیلی فقهی تامل کرده بودم که محوطه خوابگاه دشت و صحرا محسوب می شود و ته غذا را باید برای جک و جانور ها و البته گربه ها گذاشت یا خوابگاه کلا خانه ی ماست و باید غذا را تا تهش خورد و ثواب دارد؟! و خدا که همان لحظه توی بوفه با "هوالرزاق" خیالات باطل مرا به هم زده بود ...  

  و مامان که نیست ... و من که هر وقت صدایش را از آن ور وحی ... می شنوم بغض می کنم و به بهانه ای خداحافظی ؛ که بغضم را نفهمد و اعمالش را انجام دهد به شادی که من خوبم و همه چیز خوب است و هم اتاقی هایم خوب اند و دغدغه ی اصلی زندگی شان پسرها نیستند و هی در مورد پسرهای دانشگاه قصه نمی گویند و جو اتاق هم خوب است و نفس مشروب خورده نمی آید توش و حرف دختر ها قلیانی نیست و بحث هم سر این نیست که کدامش - آب جو یا مشروب سفید یا سرخ ! ... - خوب است و کدامش را می شود با استیک خورد؟!و...ملالی نیست جز دوری اش. و من که فهمیده ام هیچ کس مامان نمی شود در رازداری . "و سر المستودع فیها" و شاید حتی تیرشه ای از "فاطمه و ابوها و بعلها و بنوها" برگردد به همین سر مستودع در "مادر" ؛ در "فاطمه" ... و سر همین رازنداریِ شبه مامان ها و راپورت دادن به مامان در مورد همه چیز خوابگاه من ! اعصابم داغان شد و به این جنبه ی رازداری مامان تا به حال توجهی نداشتم اصلن ...

  یک خاله ام اینجاست و من که عمدا کتاب خسی در میقات "جلال آل احمد" را برداشته بودم و اشک و آه ... و تی وی که داشت کلیپ شهدا پخش می کرد و شوهرخاله که اشک می ریخت . و همه ی اینها در خانه ای که خیلی هم - حتی اصلن هم - مذهبی نیستند و عجیب آن که کتابخانه شان فقط کتاب های مذهبی دارد و ولایت فقیه ! و عکس دایی شهیدم توی اتاق ؛ در قلب خانه ! ... که این عکس تنها وجه اشتراک خانه های همه ی فامیل است و من تازه کشف کرده ام این را . عکس واحد ... وحدت . شاید برسد به احد حتی .

  من خیلی غیر روشن فکرانه ، دم به دم دعا می کنم به جان جمهوری اسلامی برای همه ی آن چه ساخته و این نظر باز نظام که منتقدان و مخالفان و دشمنانش حتی! توی دانشگاهی که همو ساخته و پرداخته راحت ترند تا ما . و خطی که تازه گرفته ام و با آن می شود حد معرفت رفقا را و دوستان را و آشنا ها را اندازه گرفت که کی نگران می شود و کی شماره می خواهد . قبل این خط شخصی نداشتم و خطوط اهل بیت را غصب می کردم و خیلی هم موافق بودم با این مدل پدر؛ که خط شخصی می خواهی برای چه؟ ... و دانشگاه سرشار است از فعالیت و باز هم دعا به جان جمهوری اسلامی . برای این همه کار که قشنگ معلوم است که جدید اند - نه فقط از نپختگی شان ، گاهی از قالب و محتواشان ! - و راضی ام به رضای پروردگار ...

  و خوابگاه ... و دمپایی که که انگار کمتی تنگ است و پایم تاول زده و مسواکی که در اولین استفاده دسته اش شکست و می خواهم دور از چشم لوس بازی های دختر ها با چسب بچسبانمش . دیشب بسیج جشن داشت و من عجیب خسته ... بعد 4 کلاس ... نرفتم و صدا به وضوح توی گوشم و آن ها بی تقصیر. خوب بود ؛ ولی مسابقه ی طول کل کشیدن و کرنومتر برای شمردن ثانیه هایی که کل ( هلهله) ی بچه ها طول می کشد فحش بود به بسیج و ادعاها! این اما از خوبی جشن کم نکرد ... و من که هنوز سر دست زدن در جشن ائمه به نتیجه نرسیده ام ... یعنی فعلن که نه! به قول استاد اخلاق طرح ولایت هروقت آقا اجازه داد در جشن های بیت ...  و اما بسیج باید کوتاه بیاید ؟ و بسیج باید بیتی رفتار کند یا نه ؟ این سوال جدی است ... نه این که تعارف کنم و استفهام تاکیدی کنم. و البته موضوعی است بسی غیر مهم شاید از نگاه خرد و از نگاه کلان عطف به موضوع های مشابه ، مهم می شود .

  و اساتید خوب جمهوری اسلامی ؛ واقعا استاد ؛ و اخلاق های خوب غیرگزنده . و دوست داشتنی حتی ... و تفکر در باب مسئله ی تفکیک جنسیتی .

و تفکر در این باب که جمهوری اسلامی ریاکار می سازد ؟ ... و چه باید کرد ؟ ...

*این متن زیادی زرد شده است ؛ می دانم ! حاصل متن نوشتن توی کافی نت و به استرس برای کارت بانکی که گم شده و شهریه ی خوابگاه که پرداخت نشده است و نمازی که دیر شد ... و این آخری خوشبختانه آزاردهنده تر شده برایم .

و...بگذریم از همه چیز . الحمدلله رب العالمین.


نام نور...

به نام نور...

اگر آسماني تر از سلام ، كلمه اي يافت مي شد ، بر مي داشتم و تقديم نگاه مهربانتان مي كردم . يافت نشود ؛ گشته ايم ما . پس سلام ...

  تجربه ي بعضي آدم ها ، هديه ي با شكوه خداست و شما از آن هاييد . دلم براي كلاستان ، همان كلاسي كه درونش زندگي جريان داشت و نور مي تابيد ؛ همان كلاسي كه درسش جدي بود و حرف اول را مي زد ، همان كلاس صاف و ساده ي بي ريا ، تنگ شده است ...

اين قطعه را پيشكش مي كنم ؛ باشد كه دلتان را ،درست اول پاييز، بهاري كنم ...

  من از شيرازِ دلتان يك بغل بهار نارنج چيده ام وسط پاييز و بهار ها را گذاشته بودم ميان كتاب حسابانم . بهار هاي دل شما رنگين كمان اند . بهار ي سرخ بود . اين بهار را هديه گرفتم از قلب سرخي كه عشق را مي فهميد . بهاري ، نارنجي بود . شما كه مي آمديد ، عطر كوچه باغي سرشار از بهار نارنج مي پيچيد ميان كلاس . نارنج دل هايمان را سپرديم به تابع اكيدا صعودي نگاهتان . شما دل هايمان را به توان رسانديد . به توان بزرگ مهرباني . بهار صفحه ي بعد زرد بود . طلا چه كم ارزش بود وقتي باراني زرد و طلايي مي باريد ميان طرح درس هاي زيبا و با ارزشتان گمان نمي كنم كسي زيبا تر از شما بتواند حد عشق را به شاگردش نشان دهد . ما آدم هاي كلاس شما ، آدم هايي كه حد را فهميده اند و حركت به سمت حد را درك كرده اند ، تا بي نهايت هستي به سمت باارزش ترين وجود هستي ، خداي بهشت ، ميل خواهيم كرد و از حركتمان باز نخواهيم ايستاد . ما فرمول زيباي "حسابي شدن" را ياد گرفته ايم . بهار سبز را كه ديدم ، عطر زندگي به مشامم خورد . سبزترين رويش ها را ميان دست هايتان ديده ايم ؛ همان دست هايي كه رويش و ريزش هاي درخت زندگي را لا به لاي تابع سينوسي يادمان داد . ما مهرباني و بخشش گل ها را در "بسط دو جمله اي" تجربه كرده ايم . ياد گرفته ايم هميشه قدرمطلق زندگي هايمان را سبز و مثبت انگاريم . يادگرفته ايم  معادلات سخت و پر پيچ و خم زندگي مان را با شكل هاي ساده ي دلنشين حل كنيم . ماكزيمم هم كه باشيم ، جايمان عرش هم كه باشد ، تواضع كنيم ميان شاگردانمان و بر چمن سبز فرش بنشينيم . يادگرفته ايم هيچ دو آدمي هرچند ضابطه هاي زندگي شان يكي باشد ، يكسان نيستند . ياد گرفته ايم تابع آدم ها بايد با هم جمع شود تا حاصل سبزي به دست آيد . ما سر كلاس شما ، همان وقت ها كه با همكاري هم جواب مسئله اي را پيدا كرديم ، ياد گرفتيم افكار و انديشه ها بايد در ماشين تركيب توابع ، تركيب شوند تا ميوه اي حاصل شود . بهار آبي را ميان توابع زوج و فرد پيدا كردم . آرامشي كه نظم قرينه ها در ذهن انسان پديد مي آورد ، شبيه آرامش آبي آسمان است . شبيه آرامش مواج درياست . من وقتي بر محور حق تكيه مي كنم و زوج و قرينه مي سازم با اين محور ، آرامش آبي آسمان را حس مي كنم . وقتي به نقطه ي نور مي رسم و فرد و واحد مي شوم در اين نقطه ، انگار كه بر آرامش مواج دريا بوسه زده ام . گاهي اخلاق آدم ها نيلي و كبود مي شود . ما از دبير حسابانمان ياد گرفته ايم بايد اين جور اخلاق ها را وارون كرد و تابع وارونشان را ساخت . گاهي براي ريشه كن كردن بدي ها از وجودمان ، بايد همچون توابع پله اي رفتار كرد و پله پله جلو رفت . جزء صحيح رفتارهايمان را بايد نگه داريم و اجزاء ديگر را صحيح كنيم ، تا پله هاي زندگي مان ، خوب و زيبا ساخته شوند . جيغ هاي بنفشمان هنگام رسيدن به جواب معادلات مثلثاتي ، فراموش نشدني است . معادلات مثلثاتي يادمان دادند كه هميشه جواب هاي ديگري هم هست . هزار راه نرفته را بايد امتحان كرد ...

*** اين نامه را نوشتم براي دبير حسابان و ديفرانسيلم . مي خواهد از اينجا برود ... برود شهر شهير خودش ...شيراز 

ساده بگو ؛راست بگو ...+پس نوشت 4 و 5 و ...

و سلام نام پروردگار من است كه بهشت را آفريد

ياسمن!

در بدو ورود به دانشگاه سه تا آخوند مشاهده شد ؛ از دو تايشان درجا بدم آمد . از يكي ديگر هم دارد بدم مي آيد . شايد هم بدم نيايد ؛ اما قطعا منتقد او خواهم بود.

آخوند اول ، نشسته بود داشت براي والدين سخنراني مي كرد كه چه بكنند و چه نكنند و حرف هاي خيلي تكراري مي زد و مردم هم ، مجبور بودند بنشينند آن جا . لابد او از اين همه مستمع ذوق زده هم شده بود كه داشت براي ملت مي گفت : روي دوستان دخترهايتان دقيق باشيد . چون ممكن است همين دوست برادري داشته باشد و ارتباط صميمي شود و همين برادر خواستگار دختر شما بشود . همين ! بنده از ته دلم خوشحالم كه فلسفه ي دوست خوب هم كشف شد و خيال همگان راحت گشت . چرا تعارف مي كرد آقاي طلبه ؟‌خب يكهو بگو مراقب برادر دوستانشان باشيد يا نه ؛ بگو اول يك پسر خوب پيدا كنيد ؛ بعد مخ خواهرش را بزنيد كه با دختر شما دوست بشود . ياسمن ! اين دليل ، يكي از تهوع آورترين دلايلي بود كه مي شد آورد براي حساسيت داشتن در انتخاب دوست. يعني اساسا دوستي هم براي اين است كه بعدا ازدواج كنيم با هم ؛ حالا كه هدفش اين است ، از اول حواستان باشد ها !

آقاي آخوند بعد تر فرمايش كردند كه پژوهشي انجام شده در دانشگاه امام صادق و مطهري و اين ها و دانشگاه هاي ديگر كه ثابت مي كند اين دانشگاه ها به خاطر تفكيك جنسيتي درس و مشقشان هم بهتر است از بقيه . من سكوت مي كنم در باب محتواي پژوهش و كمال ادب را رعايت مي كنم و مي گويم : آقاي محترم ! اگر نتايج هر پژوهشي بخواهد همين قدر رو هوا ، نه حتي روي منبر ، دقيقا روي هوا تحويل ملت بشود ، من ترجيح مي دهم نتيجه ي هيچ پژوهشي گفته نشود . ارائه ي نتيجه ي يك پژوهش اين قدر ها هم ساده نيست . فردا اصغر آقاي بقال هم مي آيد مي گويد : اتفاقا پژوهش ها نشان مي دهد تفكيك جنسيتي باعث پسرفت درسي است ! زيبايي ارائه ي نتيجه ي يك پژوهش در اين است كه آبروي پژوهش را نبريم . نشان بدهيم چقدر برايش زحمت كشيده شده ؛ بابا همه ي اين ها به درك ! يك منبعي بايد بدهيم اقلا !

آخوند اول را بي خيال ! آخوند بعدي داخل محوطه ي ثبت نام بود ! يك سري مدارك هم دستش بود . هرچه سعي كردم خوش بين بازي دربياورم نشد . پدر يكي از بچه ها بود حتما. ولي هيچ كدام از اولياي دانش آموزان را راه نمي دادند داخل محوطه ي ثبت نام . چطور ايشان آمده بود ؟! نمي دانست كه آمدنش چه تاثير بدي مي گذارد بر بقيه ؟ موضوع مهمي هم نيست ها! ولي من هم دلم مي خواست برادرم آنجا باشد و براي 800 تومان پول كپي ، اين قدر استرس نگيرم . دلم مي خواست برادرم آنجا بماند و هي لبخند رضايت بزند و من هي احساس اعتماد به نفس كنم و مراحل ثبت نامم را با اطمينان طي كنم . دختركي كه دم در محوطه ايستاده بود و نزديك بود گريه اش بگيرد را فراموش نمي كنم. مادري كه او هم دخترش داخل بود و انگار پول نداشت يا مداركش كامل نبود را فراموش نمي كنم . آقاي روحاني چطور به خودش اجازه داده بود ... و اصلا تايم ثبت نام دختر ها و پسر ها متفاوت بود دقيقا به دليل جلوگيري از اختلاط! چرا آقاي روحاني آمده بود آن جا ميان دختر ها؟ نگو كه خودت را ناراحت نكن . نگو كه عادي است . نگو كه چيز كوچكي است و در سطح كلان ، چيزهاي بزرگتري اتفاق مي افتد . لطفا هيچ كدام اين ها را نگو . بگذار حساسيتم نسبت به اين چيز ها باقي بماند . بگذار بي تفاوت نشوم ...

من از بچگي آقاي دهنوي را با آن گلبرگشان دوست داشتم . طبيعتا بدم هم نمي آمد اولين جايي كه توي دانشگاه          مي روم ، همايشي باشد با حضور ايشان . ولي ما ايشان را با گلبرگ مي شناسيم ؛ يك برنامه ي اخلاقي خانوادگي . چرا بايد همايش تشكل هاي دانشجويي با حضور ايشان انجام شود ؟ چون معروف اند ؟ چون تلويزيوني اند و همه مي شناسندشان ؟ من نمي گويم ايشان حق ندارد درباره ي تشكل هاي دانشجويي صحبت كند ؛ نه ! اگر در محدوده ي تخصصش هست ، چه اشكالي دارد ؟ بحث من دقيقا اين است : آيا استفاده از شهرت ايشان براي همايشي كه ربطي به زمينه ي شهرت ندارد ، درست است يا نه ؟ در عرصه ي تبليغات كالاهاي تجاري اين كار درست و خوب محسوب مي شود ! اما در حوزه ي فرهنگ هم مي توانيم از اين شهرت "خلاقي_خانوادگي"در زمينه اي ديگر استفاده كنيم ؟ پر واضح است ؛ دانشجوي مذهبي سال اولي جان مي دهد براي همچه همايشي! چه فرقي هست بين بچه هاي فرهنگي با اين همه ادعا ، با ديگران ؟ اين ها هم كه دارند يك جور هايي دانشجو را گول مي زنند همين اول كاري با بنرشان! بس كنيم ادعاهايمان را !نه؟

 

پ.ن :

هم زمان با ورود ما به دانشگاه ، كوثر هم فرستاده شد به مهد . دلم مي گيرد از اين كه شيرين زباني هايش تمام شود و مهد ، حرف ها وسوال ها و نظرات قشنگش را خنثي كند . چه بايد كرد با مهد؟

پ.ن 2 :

اي خداي صبر عالم ؛ خواهر حسين ... اين نوا ، ذكر اين شب هاي من است

پ.ن 3:

ديگر به تو كه لازم نيست بگويم من جان مي دهم براي روحاني هايي كه شبيه "آقا" هستند ؟

پ.ن 4 و 5 و .... :

اين متن زيادي نااميدانه بود. دانشگاه رفتن ، حتي با وجود همچه افكاري بسي زيبا و جذاب بود . برخورد خانم بدحجاب ثبت نام كننده با من با حجاب متحجر مزدور دگم هم خوب بود اتفاقن ! راهنماها هم خانم هاي چادري خوش برخوردي بودند كه دوستشان داشتم با اين كه نزديك بود مرا بفرستند ناكجاآباد ! دانشگاه همان جا ثبت نام اينترنتي و پيشخوان پست و دستگاه كپي هم تدارك ديده بود و كار را راحت كرده بود . بر و بچه هاي فرهنگي هم بدك نبود كارشان ! خوشم آمد اصلا! ... 

اما!

براي من آخوند دانشگاه از استادش حتي ، خيلي مهم تر است . آخوند اگر قرار است مثل همه باشد ، برود لباسش را دربياورد تا اقلا آبروي اسلام نرود با حركاتش! من نقد درون گفتماني ام خيلي تند تر و شديد تر است به نقد آن وري . نه به حساب اين كه تريپ روشن فكري بيايم . پايش برسد پاي همين آخوند هم مي ايستم و پابوسي اش مي كنم . ولي از آن جا كه توي گروه خودم مي بينمش ، نسبت به رفتارش حساس ترم ! نقطه!

شاهد از غيب رسيد:

امام خميني رحمه الله

۲ مهر ۱۳۵۸

تربیت اسلامی این است که در مقابل اجرای احکام خدا و در مقابل راه انداختن نهضتهای اسلامی، هیچ ملاحظه از کسی نکند.
این آقاست این غیر آقا، این پدر است این پسر است، این رئیس است، این مَرئوس است، ابداً این مسائل نباشد در کار.
مسئله این باشد که این آیا به طریق اسلام دارد عمل می‌کند یا نه. به طریق اسلام عمل می‌کند، هر فردی باشد باید از او قدردانی کرد و تشویق کرد و محبت به او کرد.
برخلاف اسلام که باشد، هر فردی می‌خواهد باشد، یک روحانی عالیمقام باشد، یک آدمی باشد که مثلاً رأس باشد، یک سرکرده باشد، وقتی دیدند برخلاف مسیر دارد عمل می‌کند، هر یک از افراد موظفند که به او بگویند که این خلاف است، جلویش را بگیریم.


http://farsi.rouhollah.ir/library/sahifeh?volume=10&tid=24

اذن دخول

به نام او ...

اذن دخول

سلام ياسمن جان ... خانم خانم ها نمي خواهند بپرسند چه قبول شده ام آيا ؟! وا مصيبتا ...

من به كل نااميد شده بودم از دانشگاه امام صادق . بحث اين نبود كه مي خواهم بروم يا نه ؛ نمي فهميدم چه اشكال بزرگي دارم كه قبولم نمي كنند . توي سايتشان خبري ديدم مبني بر اين كه ثبت نامشان 9 و 10 شهريور بوده ! لجم گرفت اصلا ! ديگر به همه هم گفتم كه قبول نشده ام ! از لج خودم بود كه مي گفتم ؛ وگرنه آدم قبول نشدنش را كه جار نمي زند . مي زند آيا ؟! به هر حال ؛ دوشنبه رفقايمان را جمع كرديم اينجا دور هم . صبحش زنگ زده بودند به گوشي مامان ! خبر قبولي امام صادق را داده بودند . بيخود خود خوري ! كرده بودم . خبر مربوط به ورودي هاي 92 نبود . بچه ها آمدند خانه مان . خوش گذشت؛ خيلي ! تنها اشكالش اين بود كه تن كار نكرده ي ما شبش از درد ناله مي كرد ! فردايش هم !

*** يكي از رفقا مي گفت فقط تو از اين كار ها مي كني . آمدن رفقا را گفتم تا بعضي ها مدام در باب ناخن خشكي ما يقه جر ندهند . بهله ! بگذريم !

  امام صادقي شدن ، اين حسن را دارد كه ديدنت را آسان تر مي كند . دوست دختر هاي ديگرم را هم ! خيلي كار هايي كه دوست دارم انجام دهم و نمي شود را ممكن مي كند . آرزوي 12 ساله ي نمايشگاه كتاب را به استجابت نزديك تر مي كند . امام صادقي شدن خيلي كار ها مي كند . به قول يك بنده خدايي ، شغلمان هم روي شاخمان است . دانشگاه مذهبي هم كه هست . فضاي خوابگاهش هم كه سرشار از انواع و اقسام گناه هايي نيست كه مو بر تن آدم سيخ مي كنند . دختر هايش را هم نمي دزدند . از روابط عاشقانه با دوست پسرهايشان هم نمي گويند . هفت قلم آرايش هم نمي كنند براي دانشگاه ! كسي هم به خاطر اعتقاداتش مسخره نمي شود – به گمانم البته – فضاي كارشان هم بسته نيست و شكر خدا ! گوگل پلاس را هم فتح كرده اند . ولي دلم را مي زند . دل زدگي ام ، فقط يك حس خام دخترانه نيست ها ! با دختر هاي امام صادقي حرف زده ام . فقط يك نفرشان راضي بود و مي گفت برو . دانشگاه امام صادق آرام است . آرام آرام . مخالفت قابل عرضي داخلش نيست . فارغ از تشنج است . فضاي متشنج سياسي اجتماعي اقتصادي فرهنگي جامعه رويش تاثيري ندارد . دانشجو ها خيلي – خيلي ها ! – درس مي خوانند . روسري هاي رنگي رنگي سر مي كنند و لبناني مي بندند و مرد هم نيست كه بخواهند چادر بپوشند . يعني همه چيزش خوب است . ياسمن ! اين خوب بودن همه چيز نمي سازد به مذاق من . اين آرامش حاد نمي خورد به هيجان من . دختري كه 4 سال يا 6 سال از جامعه اش اين قدر دور بماند ، اين قدر كه روزي 2 ساعت هم نتواند جامعه اش را ببيند ، آيا مي تواند فردا روز علمش را بكار بگيرد و جامعه اش را بسازد ؟! چه رسد به اين كه رشته هاي امام صادق انساني هم هستند و دور بودن از جامعه براي دانشجوي رشته ي انساني نه فقط در اينجا كه در غرب هم يك ناسزاي بزرگ است . امام صادق مدينه ي فاضله است . فردا روز مي آيم بيرون و مي بينم محيط هاي كاري مختلط است و فقط غر مي زنم . مي آيم بيرون و مي بينم دختر ها را و فقط غر مي زنم . مي آيم بيرون و مي بينم زندگي واقعي را و فقط ... يك دوره اي دلم مي خواست بروم مدرسه معارف . نداشتيم اينجا . نشد ! بعد تر خواستم بروم جامعه الزهرا . قبول نشدم . نشد ! حوزه ي اين جا را قبول شدم ؛ به دلم نچسبيد . از خانم بدحجابي كه نشسته توي "آموزش" دانشگاه شيراز ، انتظار ندارم با من چادري متحجر دگم مزدور مهربان باشد ؛ اما از خانمي كه با چادر نشسته توي حوزه ي علميه ي اينجا ، انتظار دارم ؛ توقع دارم مهربان باشد ؛ براي كم و زياد مدارك جد و آباء مرا با لحن كلامش رديف نكند . گرماي هوا و روزه و تيپ تمام مشكي اش را به بهانه ي كم بودن مدارك نكوبد بر سر دخترك سوم دبيرستاني كه به چه شوق و ذوقي مي خواهد برود حوزه علميه . همان روز برگشتم خانه و يك دل سير گريه كردم . دوستشان نداشتم . دوست داشتني نبودند ... نرفتم ! نشد كه نشد . دبير ادبياتي داشتيم كه خيلي احترامش مي كنم . يك احترام علمي و معنوي و مذهبي خاص ... مرا مي فهميد و مي فهمد . شكر كرد كه نرفته ام حوزه . دبير ديني دوست داشتني داشتيم كه او هم مخالف بود با رفتن من به جامعه الزهرا .  اين دبير ديني ديگر خود من بود اصلا ! فارغ از برخي مباني غلطم . نه اين كه بي گناه ببينمش ها ! فرق است ميان كسي كه راهش كج است با كسي كه از راه مستقيم گاهي منحرف مي شود و بر مي گردد . به سرعت ... خواستم بگويم كه نه فقط دخترك خام كه آدم هاي منطقي و خوب هم ، خوشحال شدند از تقدير پيش آمده ؛ از نرفتن من ! يعني كه يعني ... اين بار اما انتخاب دست خودم است .  

استخاره كردم تا اين بار هم بيندازم گردن خدا انتخابم را و فردا روز هرچه شد بروم شكوه ببرم به درگاهش . دو بار براي دانشگاه شيراز استخاره كردم با سايت آويني كه بد آمد و ترك كنيد و اين ها ! دوبار هم براي امام صادق استخاره كردم كه خوب آمد و زحمت دارد و اجر دارد و اين ها ! بار سوم مامان نيت كرد و استخاره گرفتم و براي امام صادق ، بد آمد و براي دانشگاه شيراز ، خوب . براي امام صادق آمده بود كه حرفتان به ثمر نمي نشيند و شكست مي خوريد . مامان ها نيت هاي عجيبي دارند ... با خدا هم روابط خاصي دارند . پس خيلي غريب نبود كه نيت مامان حاصل متفاوتي داشته باشد با نيت من . بعضي مي گويند چند بار استخاره گرفتن خوب نيست . بعضي راست مي گويند اما ... نفس حق مامان بايد جهت بدهد به جريان زندگي ام .             "ذلك ازكي لكم" ...

  من اساسن تكه خور و فحش خورم ملس است . عليه السلام هم نيستم . نگران تاه اتوي لباس بهشتي ام هم نيستم . حيف كه به شدت فمينيستم از نوع خودم ؛ وگرنه مي گفتم كه "مرد" مبارزه ام . پيشينه ي مبارزه ام اصلا معلوم نيست به كي و كجا بر مي گردد . ولي آدم آرام و ساكت نشستن نبوده ام هيچ وقت . خيلي اشتباه كرده ام . اشتباه هاي واضح ! جان مي دادند براي اين كه بچسبانمشان به اصل مسير و برگردم از همه چيز و ببرم و سكوت كنم اصلن يا در جهت عكس مبارزه كنم حتي! ولي سكوت نكردم . به خيلي ها هم گفتم : از بچه هاي شريف و اميركبير بيشتر ذوق كردم براي قبولي ام در فيزيك هسته اي دانشگاه شيراز ! دانشگاه شيراز براي من ميدان جنگ خواهد بود . جنگ علمي و فرهنگي ! شك ندارم ! در هر دو ميدانش هم سختي ها خواهم كشيد . شك ندارم ؛ وسط مسير يك روز يا يك ماه يا يك ترم يا يك سال حتي ! نااميد خواهم شد و خواهم گفت كاش رفته بودم دانشگاه امام صادق . شك ندارم ! اين پست را به اين خاطر نوشتم تا آن روز بيايم سراغش و بازگردم به اصل خويش . يك روز توي دانشگاه شيراز با تمام وجودم حس خواهم كرد كه دنيا و آخرتم را از دست داده ام . يك كار آماده ي توپ را فروخته ام به يك كار سخت له كننده . تلاش هاي آخرتي ام بي نتيجه مانده است و از ته دلم پشيمان مي شوم از اين انتخاب يا استخاره يا استشاره . همه ي اين ها را مي دانم . با دانستن همه ي اين هاست ، همه ي فحش هايي كه خواهم خورد ، همه ي سختي كه از خواندن فيزيك هسته اي هوار خواهد شد بر سلول هاي خاكستري ام ، همه ي تلاش هاي بي نتيجه ، همه ي فرياد هاي آرام مهرباني كه بايد بر سر غافلان اين وري و آن وري بكشم ، همه ي شكست هايي كه خواهم خورد ؛ همه ي درس هايي كه استادانش با تراكتور از روي اعتقاداتم رد مي شوند و دم و به دم خواهند گفت از مصايب جهان سوم ؛ همه ي وقت هايي كه دلتنگ مي شوم براي يك محيط مذهبي با دختر هايي كه مرا بفهمند ؛ همه ي وقت هايي كه آدم هاي دور و بر سرزنشم خواهند كرد كه تو كه اين قدر دلتنگي از دانشگاه شيراز مي رفتي همان امام صادق . تحمل دختر هايي كه كمترين اصول انسانيت را رعايت نمي كنند ؛ تحمل آن هايي كه قصد خواهند كرد – قربه الي الله – زير پاهاي مدعي شان لهم كنند ... همه ي اين ها بسي سخت خواهد بود و همه ي اين ها را دانشگاه شيراز خواهد داشت . دانشگاه شيراز پوستم را غلفتي خواهد كند . ثانيه به ثانيه آبم خواهد كرد و من اين درد را ، اين دغدغه را ، اين "يك دم آرام نگرفتن" را دوست تر مي دارم از آرامش حاكم بر فضاي دانشگاه امام صادق ... آدمي كه در فضاي مذهبي خاص ، لوس معنوي شده ، بسي چندش ناك تر است از آدمي كه رفاه مادي دارد .

"او" مرا پذيرفته است به شهرش انگار . گيرم كه همه ، شيراز را به فضاي ضد فرهنگش بشناسند . من به "او" مي شناسمش . خودم را با "او" بيمه مي كنم . شهري را كه منور است به حضور مرقد او دوست خواهم داشت . درسي را كه در جوار او بخوانم با جديت خواهم خواند ان شاء الله . دعاي تو گل ياسي خواهد بود كه در سبد بهشتي ترين هايم ، ذخيره ي آخرت خواهم كرد ...

أَ أَدْخُلُ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَ أَدْخُلُ يَا حُجَّةَ اللَّهِ أَ أَدْخُلُ يَا مَلائِكَةَ اللَّهِ الْمُقَرَّبِينَ الْمُقِيمِينَ فِي هَذَا الْمَشْهَدِ فَأْذَنْ لِي يَا مَوْلايَ فِي الدُّخُولِ أَفْضَلَ مَا أَذِنْتَ لِأَحَدٍ مِنْ أَوْلِيَائِكَ فَإِنْ لَمْ أَكُنْ أَهْلا لِذَلِكَ فَأَنْتَ أَهْلٌ لِذَلِكَ 
آيا وارد شوم اى رسول خدا!آيا وارد شوم اى‏ حجّت خدا؟،آيا وارد شوم اى فرشتگان مقرّب خدا،كه در اين زيارتگاه اقامت داريد،پس مرا براى واردشدن‏ اى مولايم اجازه ده،به بهترين اجازه‏اى كه به يكى از دوستانت داده‏اى،چنانچه من لايق آن اجازه نيستم ولى تو لايق آنى

السلام عليك يا احمد بن موسي الكاظم (عليه السلام) ... روحي فداك يا سيدي ...


خداحافظ ... همين حالا ...

به نام او ...

سلام ياسمن جان ...

  گاهي آن قدر كار كارد با استخوان بالا مي گيرد كه به هر كس بگويي ، حتي "خود خودش" ، نمي گويد : اشكال نداره ! نمي گويد بي خيال ... اصلا بعضي چيز ها هست نمي توان بي خيالش شد . اشكال دارد ! يادم هست يك بار كوثر وقتي خيلي بچه تر بود ، لباسش كثيف شد . بهش گفتم اشكال نداره ! گفت : اشكال داره ! خيلي هم داره ! ... و به چه جديتي ! انگار كه سر ميز مذاكرات هسته اي نشسته و من هم  طرف غربي ام ! اولين بار بود از جديتش مي ترسيدم . اصلا اولين بار بود اين قدر جدي مي شد . ديشب ها آمده بود خانه مان . گفتم اگه من برم دانشگاه تو چه مي كني؟ به يك شيطنت و ذوق خاصي گفت : تمام اسباب بازياتو خراب مي كنم و از همان ديشب ها هم شروع كرد . خيلي دوستم دارد . خيلي دوستش دارم . يك موقعي خانه شان بودم و دخترك به خاطر من 15 دقيقه ي تمام گريه كرده بود . آدمي كه به خاطر من گريه مي كند ، بر من يك ولايت قلبي دارد . ندارد؟! كوثر كلا اهل ابراز محبت نبود . جديدا اين طور شده . كلمات مي لغزند بر لبهاي اناري نازش . مي ترسم وقتي بروم با خود بگويد :

از من محبت ديد اما تنهايم گذاشت

عيسي من ! اين بي وفاييش را دوست دارم

حالا كه دارد زمان رفتنم نزديك مي شود ، تازه فهميده ام خيلي ها را ديوانه وار دوست دارم . اين خيلي ناجوان مردانه است . خيلي مسخره است . خيلي دوست داشتني است . خيلي ترحم انگيز است . تازه فهميده ام چقدر خوب است كه خانه ي عمه 5 دقيقه فاصله دارد تا خانه ي ما . تازه فهميده ام چقدر مهم است آدم شب ها جايي بخوابد كه مطمئن است اكسيژن دوست داشتن را تنفس مي كند آنجا . تازه فهميده ام اينجا چقدر خوب است . چقدر طرح مسخره ي حياط كج و كوله مان را دوست دارم . تازه فهميده ام درخت هايمان خيلي مهربان اند و دلم تنگ مي شود برايشان و كاش بيشتر آبشان داده بودم . فهميدن همه ي اين چيز ها ، لذت سوزناكي را مي دواند زير پوستم و آتش مي زند به جانم . تو كه غريبه نيستي ياسمن جان ... تازه فهميده ام همه ي وسايل درپيت و بيخود خانه مان را هم دوست دارم . همان ها كه خيلي وقت ها هوس كرده ام دور از چشم مامان جان بريزمشان دور . يك روزي فرمايش مي فرمودم كه آدمي ، هنگامه ي سفر بايد كم چيز ببرد با خودش . مختصر و مفيد . غلط مي فرمودم . آدم اگر بتواند بايد خودش را ، بل خانه اش را ، بل شهرش را ، بل استانش را ، بل كشورش را با خودش ببرد سفر . سفر تنهايي كه مزه ندارد اصلا . تو بگو ياسمن . تو كه هرشب – شايد هم بيشتر حتي! – مي روي آسمان ... بگو كه تنهايي نبايد رفت سفر . به مدارس بخشنامه كن . به سازمان سنجش بگو اطلاعيه بدهد . به دانشگاه ها ، موسسات آموزش عالي ... هعي ...نمي گويي ؛ نه؟

ديوانه بود انگار ؛ مي گفت از قصه ي عشق

فصل سفر ، فصل جداييش را دوست دارم

اين روز ها اسم مسيح را زياد مي شنوم . خيلي عجيب است . يعني فقط تو نه ؛ از يك كانال هايي كه احتمال يك در هزار اسم مسيح را نمي آورند ، مي شنوم . براي چه ؟ كه زنده ام كند ؟ يا نه ... كه بفهمم مرده ام . دارند تلقين مي خوانند برايم ؟‌ راستي ياسمن ... تو مي داني ... مسيح آن ها قلب را هم زنده مي كند ؟ من مسيح خودمان را بيشتر دوست دارم . اصلا دلم مي خواهد بروم كربلا . في عامي هذا و في كل عام . اين همه آدم مي روند ؛ مگر ما آدم نيستيم ؟ مگر ما دل نداريم ؟

روحش هميشه بوي سيب و راز مي داد

با سيب ، راز اهوراييش را دوست دارم

دلم اصلا هم نگرفته است . ناراحت هم نيستم . از سر لج ، لج با خودم ، وبلاگم را آپ نمي كردم . فشار كنكور و انتخاب رشته و اين خزعبلات هم حرف است . حرف بود براي آن كه خودم را براي "خودش" لوس كنم . كارگر نيفتاد . خودش مي دانست كه تحت اين فشار ها نيستم . تحت فشاري هستم كه هميشه هست . خيال رفتن ندارد . هر روز بهانه اي سر دستش مي گيرد و با من بيدار مي شود و شب ها هم ، همان علم به دست بالاي سرم مي نشيند و خيره مي شود توي چشم هام! نمي فهمد سنگيني نگاهش بيدارم مي كند . نمي فهمد ؟! از او هم بگذرم .

خواب پرستوي مهاجر مي ديد هر شب

عيسي من ! شور رهاييش را دوست دارم

منتظرم بگويي سفر قندهار كه نمي خواهي بروي ؟ اه! دختره ي لوس ننر . خوب است كه نمي گويي . خوب است كه به فكرت هم نمي رسد بگويي . وگرنه با تو هم نمي توانستم اين حرف ها را بزنم . بعضي از اين حرف ها را ، قبل از اين كه تو پيدايت بشود و شال آبي ات را پهن كني روي سبزه زار دلم ، به خودم هم نمي توانستم بزنم . اين خاصيت را همه كس ندارد . تو خوب بلدي ... بلدي كاري كني آدم حرف هاي ته ته دلش را ، بيايد بگذارد كف دستت . داوطلبانه اصلا . بي انصافي قشنگي است انصافا . اين بي انصافي هاي قشنگ را آدم هاي فيروزه اي بلدند فقط ! مثلا مامان آدم ! يا تو ...

*وقتي برايش "مي نوشتم" اخم مي كرد*

*با ترس ، اخم تماشاييش را دوست دارم*

 ياسمن ... اتفاق نجومي هشتم چيست؟ هشتم شهريور ماه ...

من خيلي تلاش كردم برايت نظر بگذارم . براي مسيحت ... نمي شود . نمي توانم . انگار ديگر حرف هايم به تو در نظر نمي گنجد . در اين پست وبلاگ هم . شايد براي همين است كه سكوت كرده بودم . سكوت ، ديوار است . نرم نيست . سخت است ؛ بايد شكستش . سكوت كرديم و آسمان پنجره هامان ، پشت ديوار سيماني همسايه گم شد . خوب است كه مي روم . و الا تحمل پنجره اي كه به سيمان باز مي شود ، بسي تلخ است . مخصوصا اگر بداني روزگاري آسمان ، سهم اين پنجره بوده . كشتن اين پنجره ها برايم آن قدر تلخ هست كه توي هر پستي مرثيه اي بخوانم برايش . توي قانون شهروندي هيچ كجا ، كشتن پنجره ها جرم محسوب نمي شود . چرا نمي فهمند بستن نگاه آدم ، از بستن دست هايش وحشتناك تر است ؟‌...

دارم مي روم از اين جا ... و مثل هميشه تنها . تنهاي تنها . آن موقعي كه من مي روم ، مامان هم دارند مي روند حج . يعني كه آن لحظه ي آخر هم بايد محكم و قاطع بايستم و به آني كه احيانا اشك هايم را خواهد ديد ، بگويم : چيزي نشده كه ! و به جان بخرم نگاه هاي غريب دختر ها را . و اگر نبود اين نگاه هاي غريب و گزنده ، من نگران هيچ چيز نبودم . چرا ! فقط يك چيز . آن گريه ي لحظه ي آخرم طعم گس سيب هاي كال خواهد داشت. زود تر از موعد . شايد هم اصلا نشود ... و اين خيلي بد است . خيلي بد ...

ولي رفتن خوب است . خوب است كه فهميده ام همه ي چيزهاي اينجا را چقدر دوست دارم . دقيقا چقدر ... حقيقتش ، رفتنم ، فقط از شهري به شهر ديگر نيست . هشتم كه بشود ، كودكي هايم را بايد قايم كنم تا كسي دست بهش نزند و خرابش نكند . هشتم كه بشود ، ديگر دغدغه هاي انتخاباتي ام را كسي به سخره نمي گيرد ... هشتم كه بشود 18 ساله مي شوم . اين يعني كه پا مي گذارم به دنياي مثبت هيجده ها . مثبت هيجده ها هم آدم اند ديگر ! زياد نبايد به اين چهره هاي جدي رياكارشان سخت گرفت . هنوز هم گاهي كودكانه دروغ مي گويند ...

هشتم كه بشود ، اينجا نيستم . مهمان "او" هستم كه هشتمين است ... ان شاء الله ...دعا كن كه مردانه براي آن كه رفته است ، دعا كنم . دعا كنم كه برگردد . خداي من ... تصور آن كه برنگردد هم سخت است ؛ گرچه رفتنش مردانه نبود . اگر برنگردد ، هيچ كدام آن هايي كه رفتنش را باعث شدند ، نمي بخشم ...

در حق دلم دعا كن . دم تو در حق من مسيحايي است ؛ مي گيرد ؛ مي دانم كه مي گيرد . دعا مي كنم تا اجابت بشه ... دعا كن.

اين دم به بالا مي رود او كه بخواهد

عيسي من! رسم خداييش را دوست دارم

پ.ن*اشعار از سركار خانم ياسمن رضائيان " در خميازه هاي هميشه " است . بدون اجازه هم تايپ كردم ! يعني الان يك سري اشعار غصبي خوانديد ... برويد نگاه هايتان را بشوييد ... 

 

 

غبارروبي دخترانه

و سلام نام پروردگار من است كه بهشت را آفريد ... 

  پيدايت نيست ... شايد هم برعكس ! شايد هم هيچ كس پيدا نيست . در افق "نيستي" در عين "هستي" محو شده ايم شايد...

  تصور كن بي هوا كسي يك بغل ياسمن بريزد رويت . وقتي با بچه ها بازي مي كنم همچين حسي دارم . مي خواهم بچه بمانم ؛ گِل بازي كنم ؛ از ته دل بخندم ؛ براي لواشك جيغ بكشم ؛ آسياب نور بچرخانم و بنشينم به تماشاي نور سپيد حاصل و بايستم به چرخاندن هفت رنگ . بسازم و خراب كنم و باكم نباشد . دل و جگر اسباب بازي هايم را يك در ميان در بياورم و تشريحشان كنم . من ، هيچ دختر بچه اي را نديدم كه جلوي پسر ها وا بدهد ! كاش بگذارند بچه بمانم و خانمي كنم . كه داد بزنم : دخترا با دخترا ؛ پسرا با پسرا . كه كار هاي قشنگ دخترانه كنم و ظرافت بي نظيرم را به فرياد هاي مسخره ي فمينيستي نفروشم . كه داد بزنم بر سر كسي كه ظلم كرده . كه ناگهان اشك بريزم ! كه "پيامبر" نگاهم كند. كه عشقم اين باشد زود تر سلام كنم. كه ظرفيتم تكيه بزند به بي نهايت و غمم نباشد از بزرگ شدن روح. كه باور كنم زندگي را . كه باور نكنم نابودي را. كه ايمان بياورم به مرگ ... كاش بگذارند دختر بچه بمانم .

  فقط يك دختر بچه ، نزديك شب هاي قدر ، آسمان وبلاگش را ستاره باران مي كند . نجوم ، هم خانواده ي من است ... مي داني كه ؟! من نجوم را به اندازه ي تو دوست ندارم. ولي دوستش دارم. آن قدر كه ستاره را بفهمم .از معدود علومي است كه تحقيقات آكادميكش هم به طرز شگفت آوري رمانتيك است. يا اين طور بگويم : تحقيقات آكادميكش هم بي حس نيست به نگاه من. خيلي ها تمام علوم را اين گونه مي بينند . يا رب بك عرفتك ... و زمين و زمان را آيت الله مي بينند. نگاه به چهره ي عالم هم ، مي داني كه ، ثواب دارد. آن خيلي ها از هر نگاهشان ، يك آسمان فرشته مي بارد و ثواب نگاه را جمع مي كند. هوس كردم يك روز ، يك دل سير چشم بدوزم به نگاهت . هوس كردم ببينم نگاه هاي فرشته باران چگونه اند . هوس كرده ام ببينمت ... ببينم آدمي كه ستاره هاي شب هاي قدر را فهم مي كند چگونه است. ديروز برادرم مي گفت شايد بشود از نظر فيزيكي هم بررسي كرد و چندين باره كشف كرد كه شب هاي قدر برترند از هزار ماه . با ستاره هايي كه تو در "خميازه هاي هميشه" ات صدايشان كرده اي ، مي شود راه را پيدا كرد . خوشحالم كه دوستت دارم . به گمانم خيلي سخت مي گذشت اگر نمي توانستم دوستت بدارم ومي ديدم كه چقدر دوست داشتني هستي و چقدر دخترانه زندگي مي كني ؛ بي شك از صميم قلب ، حسرت مي كشيدم . دوست داشتن ، خودش يك مهارت وصف نشدني است . هنر متعالي است . نداشتن اين هنر ، گاهي آدم را از وادي انسانيت مي اندازد پايين حتي ! جوري كه به سختي مي تواني خودت را پيدا كني ...

  "سووشون" تمام شد و كامل نشد . دلم هنوز هم يك عدد "زري" مي خواهد كه بنشينم و همه ي دغدغه هايش را جاري كنم توي رگ هايم . يك قصه ي ناب زنانه برايم بگويد . در سووشون "زري" قرار نيست در كار هاي مردانه رقابت كند با "يوسف" ش . قرار است زن باشد و هم زمان قهرمان داستان باشد . قرار است به رخ بكشد صبر نرم كشدارش را ؛ ديوار طاقتش را ، نگاه ظريفش را . قرار است "خسرو" اش مرد بار بيايد و مينا و مرجانش دخترانگي كنند . قرار است هركس نقش خودش را خوب بازي كند . سيمين دانشور هم ، نقشش را قشنگ بازي كرده . سيمين دانشور ، قرار نيست و نبوده كه جلال آل احمد باشد . اين را خوب فهم كرده و يك رمان نجيب زنانه نوشته است . روايت قوي و استوار زنانه اي كه "سووشون" را تبديل كرده به يك "اثر" و يك "اثر" خوب يا خيلي خوب و البته كه در مرام نويسندگي ما ، "زري" هنوز مانده تا "زهرا" بشود . اما "زري" را هزاران بار و بل ميليون ها بار ترجيح مي دهم به عروسك هاي دست ساخته بعضي نويسندگان خود روشن فكر پندار . كه "زري" هيچ گاه نخواست يوسف باشد ؛ گرچه شايد مي توانست ! هيچ گاه نخواست با يوسف بجنگد ؛ گرچه عقايدش و نگاهش و سليقه اش متفاوت بود با او ؛ "زري" مي خواست با يوسفش "زندگي" كند . برخي "زري" هاي روزگار ما زندگي را با جنگ ، با كار مردانه ، با آزار دادن خود ، با خيلي چيز هاي ديگر اشتباه گرفته اند . ديروز ها كسي مرا گفت كه انگار بيشتر پسرم تا دختر . ياسمن ... نگرانم . نكند درست بگويد و راست بگويد و من ميان همه ي دغدغه هاي سياسي و اجتماعي و فرهنگي ام ، دخترانگي ام را گم كرده باشم ؟ نكند نگاهم به زندگي ، مردانه شده باشد ؟ نكند احساس دخترانه ام زير تمام مقاله هايي كه مي خوانم و بايد بخوانم ، پشت ديوار كتاب هاي فلسفه و اعتقاد ، جا مانده باشد ؟ "سيمين دانشور" سووشون را نوشت تا قهرمان ايراني را به تصور بكشد . شرم نكرد از خصيصه هاي قهرمان ايراني . به لحن نرم و قاطعي ستود اين خصايص را . من از سيمين هايي كه آخرشان دانشور دارند خوشم مي آيد ؛ به خاطر همين خصايص زيبا . "زري" ، صداقت عميق دخترانه اش را به رخ مي كشد با نگراني هايش . مي داند قرار است گل ِ خانه اش باشد . تا آخر هم "گل" باقي مي ماند . گل هايي كه در مرام مايند ، گرچه زود مي رنجند ، اما صبر دارند . اين روز ها هوس يك رمان دخترانه داشتم . رماني كه در آن مجبور نباشم مردانه بينديشم . دوست تر مي داشتم كه احساسات دخترانه ام در واژه هاي يك كتاب خوب ، جريان يابد . جرياني درست و زيبا . گرچه واقعيت زني "عزت الدوله" نام ، غصه دارم مي كرد و مي كند . آدمي كه مذهب را قاطي بازي هاي كثيف و مسخره ي خود كرده است . ولي "عزت الدوله" همه ي واقعيت نيست . زري و يوسف اگر مسلمان تر مي نمودند يا بودند ، هيچ ضربه اي به فكر روشنشان وارد نمي شد . بايد قبول كرد كسي خواسته "زري" و "يوسف" را روايت كند . يعني كه يعني ... شايد و بايد كساني پيدا شوند تا "زهرا" را روايت كنند . بيش از يك بار و در "دا" . همين جاست كه البته اين رمان ، لنگ مي زند . چرا "زري" و "يوسف" اين گونه مي انديشند ؟ اين سوالي است كه خواننده به حق مي پرسد و دليل درستي برايش پيدا نمي كند . منبع فكري "زري" كجاست؟ آيا خانواده اش ؟ آيا همسرش ؟ آيا كتاب هايي كه خوانده ؟ ... از طرف ديگر ، "زري" و "يوسف" تكليفشان با "حاج آقا مرتضايي" كه آخر كتاب با تك جمله ي " و في القصاص حياه و ... " پيدايش مي شود ، روشن نيست ! در حالي كه مبارزين دوره ي شاه ، از هر قشر و با هر تفكر ، تكليفشان با روحانيت متعهد روشن بوده است . بگذريم ... خود "زري" را مي گفتم . احساسات دست نخورده و افكار پاك "زري" شبيه دختر هاست بيشتر تا "زن" ها . زري به شدت نوجوان است و شايد به همين خاطر دوست داشتني . حتي دوست داشتني تر از "يوسف" ... شايد سر همين است كه اين قدر دلم مي خواهد دختر بچه بمانم . نه براي آن كه كساني دوستم بدارند ؛ بل براي آن كه دوست داشتني باشم . چيزي شبيه آن چه تو هستي...

  اين قصه سر دراز دارد ... سر درازي كه من مرد كامل كردنش نيستم . من يك دخترم !

مردگان باغ سبز

به نام او ...

مردگان باغ سبز

حواسمان نبود يا نمي دانم اصلا چه شد كه گلدان هايمان را نياورديم تو! و سوختند ... و خيلي چيز ها همين جور مي سوزند . حالا هر وقت نگاهشان مي كنم حس مي كنم قلبم دارد مي سوزد . سوزش قلب ، سوزش شديد قلب اما ، با پماد سوختگي هم خوب نمي شود . خيلي ها معتقدند با هيچ چيز خوب نمي شود يا اگر هم خوب بشود كاملا خوب نمي شود يا اگر هم بشود خاطره اش مي ماند و باز باعث سوزش مي شود ؛ هرچند ديگر زخمي نباشد و يا اگر هم خاطره اش نماند ، آن وقت ديگر قلبي هم نمي ماند و يا اگر هم خاطره اش نماند و قلبي بماند ديگر سوزش نمي گيرد و انگار عملا ديگر نمانده است و شايد همان بهتر كه از ابتدا قلبي نماند!

جنازه ي گلدان هايمان را گذاشته ايم توي راه پله پشت بام! و نمي دانم چرا ؛ جنازه را كه كسي سيخ نمي گذارد . مگر آن كه عده اي بخواهند عشق ببينند و اين وسط مثلا! يكي داوطلب بشود و سر دار به مريدان بگويد : عشق را امروز بينيد و فردا و پس فردا ... كه گل هاي گلدانمان را ديروز ها ، آفتاب ، ايستاده به دار كشيد و امروز ها دارند خاكستر مي شوند و فرو مي ريزند و – من هميشه فرومانده ام در اين مقاومت مياني كه چرا زود نمي ريزند و اصلا مقاومت تا آخرين لحظه و تا آخرين قطره خون و اين ها يعني چه ! و با همه احساساتي بودنم اين يك مورد را فهم نمي كنم اصلا _ و فرداهاست كه خاكسترشان را بادهاي گرم و سوزاننده ي تابستان با خود ببرند...ببرند تا بفهميم كه نعمت ، لياقت مي خواهد .

دارم فكر مي كنم كه چرا خدا "مردگان باغ سبز " را انداخت توي كوله پشتي من ! اصلا قرارمان اين نبود ...قرار بود دو تا رمان خارجي بگيرم از كتاب خانه يا كباب خانه به عبارت بهتر! كه رمان هاي خارجي را هرچند مشهور و مقبول ، هرچند با محتوا و هرچند تر !حرفه اي ، "دوست" ندارم؛ اما اقلا بعد خواندنشان حالت تهوع هم نمي گيرم . فوقش اين است كه نصفه ولشان كنم ؛ مثلا جنگ و صلح تولستوي را نصفه رها كردم . فشاري كه اين كتاب به روحم مي آورد عملا قابل تحمل نبود . فشاري كه نمي فهميدمش ! جنسش را نمي دانستم . گويي كه باري را ، بي آن كه بداني چيست ، بر دوشت بگذارند و گيرم كه سبك ؛ سنگينش مي پنداري و گيرم كه نرم ؛ سخت تصورش مي كني و جنگ و صلح را هم سر همين چيز ها رها كردم . نمي دانستم از كجايش دارم مي خورم و چه ش اين قدر روي اعصاب است .  خنجر از پشت مي زد بر روح تر و تازه ي لوس ما! و اين روح تر و تازه ي لوس ، مال اول دبيرستان بود .  و ما در اين 4 سال ، يعني از 88 تا 92 دبيرستاني بوديم و خيلي هم رمان نمي خوانديم انگار و اشتباه مي كرديم حتما و حالا با رفيق شفيقم به جبران مشغولم شايد . شايد هم صرفا بي كاري تابستان پس از كنكور است كه مجبورم مي كند مثل خيلي هاي ديگر رمان بخوانم . به هر رو ، آدمي كه اينجا توي گرمايي كه تابستان ها دور و بر 45 درجه مي پلكد ، آن هم ماه رمضان ، برود بيرون حتما كار مهمي دارد . حتما ضروري است ؛حتما كس ديگري نمي تواند انجامش دهد؛ حتما عذرش موجه است ؛ حتما هر عقل سليمي عذرش را مي پذيرد!  و همه ي اين ها بود و نبود...

خدايي كه "مردگان باغ سبز " را انداخت در كوله ي ما حتما مي دانست و مي داند كه اين يك كتاب نيست كه شماره خورده باشد به ناممان و بايد حداكثر، روز حساب ! پسش بدهيم . مي دانست كه مردگان باغ سبز ، عجيب زنده اند و آن قدر در كوله ي قديمي عهد بوق من - كه يك بندش هم كنده شده و بند است به بند ديگرش – نا آرامي مي كنند كه بيرونشان بياورم و با دست هاي خودم...خودم كردم كه...لعنت كه نه ؛ حتي رحمت هم نه ؛ شايد چيزي بين اين دو ، شايد چيزي كه اگر در هندسه بود مي افتاد روي عمود منصف لعنت و رحمت نه لزوما روي نقطه وسطشان ، همان ، بر خودم باد . مردگان باغ سبز افتاد توي كوله پشتي ما و بعد توي نگاه ما و بعد توي فكر ما و هم زمان توي عقل ما – اگر چيزي به اين نام را در وجودمان به رسميت بشناسيم – و بعد توي قلب و بعد توي جان ما و بعد توي روح ما و شايد هم از همان نگاه اول توي روح ما بود ! خدايي كه اين كتاب را انداخت در نگاه ما يا آميخت با روح ما ، شايد چندي قبل شنيده بود و اجابت كرده بود دعاي كسي را كه "باران" مي خواست . بعضي كتاب ها وقتي زانو مي زني مقابلشان و گريه مي كني ، جاي آن كه بنشينند و دلداري ات بدهند و اشك هايت را پاك كنند ، مي ايستند بالاي سرت و چشم هاي مغرورشان را – كه گاهي سبز است- مي دوزند بهت و مي خندند؛ نه ! قهقهه مي زنند . "مردگان باغ سبز" اما اينگونه نبود يا نبودند . مرد و مردانه مسئوليت غمي را كه در دلم نهاده بودند به عهده گرفتند و به تسلي بر آمدند حتي . گيرم كه خودشان مقصر باشند . و من...كه يك كلمه هم تركي نمي دانم ، نگاهشان كردم . دزدكي شايد؛ قهر بودم ؟ نه! پس چرا دزدكي...نمي دانم! شايد هنوز غريبه بودند...

"مردگان باغ سبز" مثل "بالاش" صدايش خوب بود . غمگين مي خواند...از حادثه مي گفت يا واقعه يا سانحه يا...از فاجعه مي گفت و وقتي كسي از فاجعه مي گويد ، لاجرم بايد غمگين بخواند و يا اقلا ساكت بماند تا ديگران را دق مرگ نكند با خنده هايش! خنده هاي بي جايش . من سرماي آذر باي جان را مي توانم خوب فهم كنم چون سوخته ام در گرما . سرما هم تهش مي سوزاند و آدم سرماديده هم حتي تهش مي گويد : سوختم...سوختم . گيرم كه از سر سرما نباشد ولي سرما هم مي سوزاند . گرما زود مي رود سر اصل سوزاندن . سرما نه ... به خصوص سرماي آذر باي جان و به خصوص آن كه بچه ي دو ساله هم همراه آدم باشد و به خصوص آن كه ابر هم گرفته باشد و شه و مه هم هر لحظه غليظ تر بشوند و...قطعله! به خصوص آن كه محشر هم شده باشد و قطعله هم باشي . و صدا هم باشي...و صدايي كه مي ماند . "مردگان باغ سبز" صدا بود . كنسرت هم نه...يك صداي ممتد هشدار يا صداي قدم زدن كسي روي آسفالت خيابان ؛ كسي كه همراه خود همه ي جانش را مي برد و شايد رد خون هم باقي مي گذارد روي آسفالت كشدار و شايد پا برهنه است و سرما هم ، دقيقا عين گرما ، قطعه قطعه جانش را بكند و شايد افسر باشد و به استقبال چوبه ي عشق برود بعد عمري نظامي گري! و شايد شوخي كند آن وسط حتي با كسي يا چيزي كه از اول نبوده و حالا هم نيست . صداي "چرچي" و "بالاش" و " بولوت" واضح و رسا مي رسد به گوشم و زن ها هم – مي دانيد كه – با گوش عاشق مي شوند و من با همين گوش ، چه چيز ها كه نشنيدم در "مردگان باغ سبز" . صداي برخورد كف پا با تمام تيغ ها و خار هاي يك كوه يا دشت يا تپه يا...اصلا چه فرقي مي كند ؟ من همين صداي آرام تند و تيز و خراش دهنده و زبر و له كننده را هم با همين گوش هاي خودم شنيدم . صداي برخورد كلمات و فعل ها را با قلبم شنيدم . برخورد ، غير اتفاقي بود ؛ اما برخورد بود . من مي خواستم كلمات ، راست راست سيخ بشوند توي قلب و عين جنازه آويزان بشوند به ديواره ي قلب يخ زده ام و قنديل باشند؟! ولي غير اتفاقي بود اين برخورد و انگار خواستني حتي ؛ "كاري است كه شده و مي داني كه كاريش هم نمي شود كرد" و حالا نفري چندين هزار تومان مي شود گرفت از كسي كه بخواهد اين دخمه را ديد بزند و برود . كه ما ماندني هستيم و شما رفتني و به همين جرم نابخشودني رفتن ، بايد بدهيد هزار ها تومان يا ريال يا دلار يا...كه حالا اصلا همه جا رسم است كه آب را پولي كنند و آب تني را . كه اصلا مگر آب غير پولي هم داريم؟ و اگر داريم مگر مي شود تويش آب تني كرد؟ و مگر معدني است ؟ و مگر صدا هم دارد؟ و مگر آب است؟...و صداي جر خوردن صورت گوسفند و نه يك بار كه چند بار ؛ از جايي به بعد صداي تيغ هايي كه توي پا فرو مي رفتند قطع نمي شد و شايد اگر توي پاي خودم مي رفتند ، اين قدر صداي درد را بلند نمي شنيدم ؛ صداي تير و تفنگ و بمب ؛ صداي تند و تيز و سريع انتخابات و صداي زجرآور انتصابات و صداي مبهم و روشن فتنه و صداي سبز مرگ و صداي همه چيز در همه چيز...كه همه شان "نذير" بودند براي بيدار كردند "بشير"شايد...و من و تو چه مي فهميم صداي قل قل...چيست وقتي كه مغز يك افسر اعدامي تركيده باشد و هنوز قلبش بزند و بخواهد بگويد قلب را بزنيد و از درد ، شش دقيقه يا به عبارتي شش قرن و يا به عبارتي شش...و زمان آن قدر سريع مي گذرد كه كسي جوياي واحد بزرگتر از قرن برايش نيست و شايد بشود گفت شش ميليارد دنيا...را ديده باشد و مرگ! صداي تمام ثانيه هاي اين شش ميليارد دنيا را افسري در همان شش دقيقه شنيده است و من هم شنيدم انگار .  صدايي ممتد و هشدار مانند و غمگين و بعضي خيال مي كنند تيك تاك ساعت از آن جهت آزار دهنده است كه تكراري است و ممتد است و نمي دانند كه غم ، جنس عجيبي است كه در هر بازاري ، گيرم كه بازار  زمان و ثانيه باشد ، هست .

...و غمي كه در آن حماسه نهفته است ، سخت مي ميرد و نمي ميرد حتي ، يا اگر بميرد صدايش باقي است و اگر صدايش هم بميرد خدايش هست . هو حي لا يموت...

رنگ خدا

به نام او ...

رفته بودم تهران. براي مصاحبه دانشگاه امام صادق؛ كه شايد فقه و حقوق بخوانم و وكيل بشوم.كه شايد احساسات رقيقم را له كنم با تراكتور قوانين! نمي دانم... من مي گفتم قوانين اسلامي چيزي شبيه همان "عقل سرخ" اند و آدمي مي تواند دفاع كند از آن ها كه عميقا عاشق باشد و براي همين است كه "علي (ع)" مي شود عاشق ترين آدم روي زمين و هم زمان حق ترين و محكم ترين و شجاع ترين و مرد ميدان جنگ و مرد تمام لحظه هاي مظلومانه ي زهرا و مرد تمام يتيم ها و مرد ترين مرد عالم...

تو كه ياسمن باشي اين چيز ها را خوب مي فهمي. تو ، خوب مي فهمي كه وقتي بروم مدرسه و فكر بسته و اوامر بعضي آزارم بدهد يعني چه ؟! اين عقل سرخ را همه ندارند. عقل بدون عشق ، يك آدم عصبي اخمو مي سازد. من شخصا به ندرت متنفر مي شوم از آدم ها. جوري كه نخواهم بشنوم صدايشان را يا نخواهم ببينمشان. ولي بعضي آدم ها ... گويي اصرار دارند كه متنفر بشوم. از مدل تفكرشان ؛ از حرف هايشان ؛ از نيش هايشان ، از رفتار هاي مسخره ، از دستور دادن ، از توهين ها . رفته بودم مدرسه تا مدارك لازم براي مصاحبه را بگيرم. يكي از همين دسته اي كه ذكر شر! شان رفت ، گفت كدوم رشته مي خواي بري؟ گفتم فلان رشته ! گفت نري علوم تربيتي و اينا ! نري فلسفه ها ! برو يه رشته اي كه آينده ي شغليت تامين باشه. ياسمن ... مي بيني چطور تفكر حداقلي در جان يك آدم رسوخ كرده و تا اعماق رفته؟ من شخصا وقتي يك آدم روشن فكر مي بينم اصلا سعي مي كنم تفكرم را با احتياط بگويم به او ! نه اين كه بترسم ها! نه ... ولي منطقي ترين و محكم ترين حرف هايم را مي گويم. از نوك دماغم يك ذره آن طرف تر را هم ، فقط يك ذره آن طرف تر را هم سعي مي كنم ببينم. اما براي اين يارو ، كار خودش به خاطر حقوقي كه مي گيرد خيلي ارزشمند تر است از شعر هاي تو. اين يارو اصلا بعيد است شعرهايت را بفهمد. اين يارو ها مثل مرا هم نمي فهمند. پول مهم است . خيلي هم مهم است. پول كه نداشته باشي ، رزقت كه تنگ باشد ، خيلي كار هاي خوب را هم نمي تواني بكني. ولي ارزش كار ها به پول حاصلشان نيست قطعا! تربيت ، مهم ترين و ارزشمندترين كار دنياست حتي اگر يك ريال هم كسي بابتش پولي ندهد. من ، دختر اين جامعه ام و قرار نيست خود را موظف بدانم به تامين معاش خانواده. قرار است بي دغدغه ي معاش خود را موظف بدانم به رشد و تعالي علمي و اخلاقي خودم ، خانواده ام و جامعه . اين ها را سر او كه نشد فرياد كنم. اما بگذار براي تو بگويم. او ، اين حرف ها را نمي فهمد. نمي خواهد بفهمد. به حداقل اكتفا مي كند. درآمد خوب ، از حداقل هايي است كه شغل آدمي بايد داشته باشد. اين خوب را البته خود آدم تعريف مي كند. اگر قناعت بتواند سطح "خوب" را بياورد پايين ، هر آدمي مي تواند خوشبخت ترين موجود روي زمين باشد ...

فيروزه اي كه تو باشي رنگ عجيبي است. در تقسيم بندي ها رنگ شاد است ؛ اما ته چشم هاي فيروزه اي يك غم عجيبي هست. مثل اشك هاي شادمانه ي دريا. مثل سكوت آبي آسمان. اين غم ، حتي توي درخت هم هست. من هر لحظه منتظرم بغض تمام درخت ها بتركد و اشك بريزند. زير آن همه رويش و شادابي و سر سبزي ، زير اين همه استحكام و ايستادگي ، يك غم غريبي هست. من مي دانم. همه مي دانند. خيلي ها به روي خودشان نمي آورند. ولي معلوم است . گيرم كه تو را نديده باشم... ديدن اين غم كه چشم نمي خواهد. رنگ خدا را يادت است؟ حالا كه داشتم وبلاگت را بالا_پايين مي كردم ، ياد آن سكانسي افتادم كه "محمد" ايستاده بود و گوش مي داد به صداي پرنده. ياد برگ ها افتادم ... حس مي كنم عطر آن صحنه هم شيرين و كشدار بوده است. به گمانم" مجيد مجيدي" اين عطر شيرين و كشدار را عجيب دوست دارد. همين عطر خوب زندگي...همين عطر توي بچه هاي آسمان هم پخش است. من با اين عطر زندگي مي كنم. با همين عطر نجيب و دوست داشتني كه دلش محزون است ؛ اما نگاهش سرشار از شادي و پر از لبخند ... عطر ، ايمان دارد. ايمان دارد به نور ...

من نگرانم برايت. خيلي نگرانم ... دلم شور مي زند گاهي حتي! شور مي زند كه در آستانه تغيير بزرگت چه مي كني. شور مي زند كه جا نماني. ديوار بزرگ كتاب هاي قشنگت تو را جدا نكند از طعم لزج تماس كف پا با ساحل . قول بده كه مراقب خودت باشي. تنها ماندن با خدا را به هركسي نمي دهند. ياسمن ، مراقب "تو" باش. لبخندت گم نشود ميان كتاب هاي جنايي. دلت را ميان آب و هوا جا نگذاري. صدايت ...صدايت...صدايت... خدا مي داند چقدر هوس شنيدنش دارم. صدايت شبيه رمضان است به گمانم. همين قدر گرم ؛ همين قدر خواستني. رمضان هم همان عطر نجيب و خواستني را دارد. قلبش پر از غم است ؛ اما شاد مي نمايد. و اين دو را هيچ تضادي نيست در ماه خدا. رمضان ، وقتي خوبي است براي درآمدن از نگاه هاي حداقلي ... بگذرم.

تو نمي داني من بال هايم را كجا جا گذاشته ام؟ مسيح دلم گم شده است. عقل مصلحت بين مآل انديش مي گويد : به صليبش كشيده اند. من باور ندارم. گيرم كه ته كلبه ي احزانم سال ها بنشينم و درد سپيدم بيرون بزند از چشم ها ؛ اما باور نمي كنم و به انتظار مسيح دلم ، اذان انتظار مي گويم بر سر گلدسته هاي مغرب . راستي ، تو هم اذان انتظار را دوست داري؟

 

تاب

و سلام نام پروردگار من است كه بهشت را آفريد ...

رفته بوديم پارك ... ياسمن جايت خالي ! مطمئنم اگر تو هم بودي ، مي نشستي توي تاب كنار من و يك عالم تاب مي خوردي ! مي داني چقدر وقت بود كه تاب بازي نكرده بودم؟! نسيم كودكي ها ، چادرم را به بازي گرفته بود. كوثر و فاطمه – برادرزاده هاي ريزه ميزه ي من ! – يك ريز حرف مي زدند و جيغ مي كشيدند و من پر شده بودم از شور و شوق كودكانه ام ... بي راه نيست كه بزرگي فرموده بود : بازي بچه ها را ببينيد ... و رها شده بودم از تمام غصه هايم. گيرم كه دقايقي كوتاه . تاب ، مرا مي آموخت كه تمام زندگي فراز و فرود است ... نبايد شكست . نبايد ايستاد ؛ بايد هميشه رفت..."بايد هميشه خواست". تاب نمودار سينوسي زندگي است انگار . مرگ تاب ، وقتي است كه بايستد ...

عقل سرخ

و سلام نام پروردگار من است كه بهشت را آفريد ...

عقل سرخ

تو اشعار مژگان عباسلو را مي خواني؟! ببخش بي مقدمه مي پرسم ... به نظرم شعر هايش قشنگ اند . يك روز اگر خواستم بيايم ديدنت و احيانا خواستي هديه بگيري ، يكي از كتاب هاي شعر ايشان را بگير J رو نيست كه ! سنگ پاي قزوينه !

كنكور تمام شد ... يك موقعي آقاي عزيزي مصاحبه كرده بود تلفني با ما! يادت هست؟ از آقاي حيدري راجع به كنكور پرسيده بود . گفته بودند مزخرف ترين امتحان دنياست ! يا يك چيزي شبيه اين ... اين قدر ها هم بد نبود. اما اين كه برگردند به آدم بگويند چون كنكور داري ننويس! چون كنكور داري اخبار گوش نده ... رمان نخوان ... كتاب غير درسي ممنوع ! كار فرهنگي خيلي حرام است ! بهش فشار مي آيد ... حالا تصور كن اين آدم خوراكش كتاب باشد و اكسيژن زندگي اش نوشتن ! تصور كن كه اين آدم نتواند نسبت به اخبار جامعه اش بي تفاوت باشد . تصور كن كه اين آدم من باشم؛فشار ، مضاعف مي شود. خيلي مضاعف ! جوري كه حالا بعد از كنكور خواب هايم هم تغيير كرده اند. برگشته اند به خواب هاي دبستانم. همان خواب هاي آرام و پاك و شفاف...

بعضي ها به خاطر كنكور نماز نخواندند و يا اول وقت نخواندند كه تمركزشان به هم نخورد ! آدم خيلي مقدسي نيستم. نماز هايم هم به گمانم خيلي بعيد باشند از قبولي . ولي اين قدر مي دانم كه بايد جلوي فكرهاي اشتباهم را بگيرم. بعضي ها روزه نگرفتند كه ضعف ، مانع درس خواندنشان نشود. بعضي ها خيلي كارها كردند ... وقتي تمام مي شود ؛ وقتي همه چيز تمام مي شود ، فرصت خوبي است براي قضاوت ! كه واقعا چه كرديم؟ مي ارزيد؟ يك مشاوري اينجا جلسه گرفته بود براي كنكور. انگيزه ها را نوشته بود پاي تابلو. مهم ترينش را "پول" نوشته بود و "خدا" هم – مي داني كه ! - انگيزه اي است كنار ديگر انگيزه ها! و بار ها شنيدم كه رفقا رفته اند براي مشاوره و ايشان پرسيده : شما روزه مي گيرين؟ ... و البته كه اين مشاور تقصيري ندارد. دارد؟! در يك جامعه غربي مشاور مي نشيند و با طرز تفكري ثابت ، براي هر قشري برنامه اي مي ريزد كه مباني اش متفاوت نيست. من به جد معتقدم مباني برنامه ي يك مسلمان از ريشه متفاوت است با ديگران ! نيست؟! نانوا غذاي جسم انسان را مي پزد. گفته اند حواستان به نانوايتان باشد ... نبايد آدم كثيفي باشد . حرام خور نباشد ... و ... برنامه ريز قرار است يك جورهايي غذاي روح آدم را تنظيم كند. اگر اين غذا ، غذاي حرامي باشد ... چه برسر ما مي آيد؟! ...

بگذريم ...

گاهي هوس مي كنم روح فيروزه اي تو را بگيرم توي دست هايم ! وبلاگ مجازي ات را هم  ... بس كه سبز است ... بس كه آبي است. همان قدر كه دلم مي خواهد آبي دريا را و آسمان را و سبزي جنگل را توي دست هايم بگيرم. دلم مي خواهد خدا را ... من شورمندانه در پي آنم كه شيطنت و صفا و سادگي و پاكي بچگي هايم را پيوند بزنم به عقلانيت بزرگسالي. مامان معتقد است كه مي توانم !اين را پريشب فهميدم. از اين كه بچگي هايم تمام بشوند ، بيزارم. تو هم ، هيچ وقت بچگي هايت تمام نشدند. توي نوشته هايت ، صفاي كودكانه هست ... خيلي زياد . اما كودكي كه بزرگ شده است ! دبير ادبياتمان مي گفت شريعتي تو مقاله كويرش ، همانجا كه مقايسه مي كند عقايد روستايي ها و شهري ها درباره ي كهكشان و شهاب سنگ و راه شيري و ... همان جا دارد تقابل عقل و عشق را نشان مي دهد. ولي من معتقدم شريعتي به دنبال يك "عقل سرخ" است. عقلي كه عشق را بفهمد. علمي كه نتواند وحي را بفهمد و نتواند وحي را در زندگي بكار بگيرد و نتواند متواضعانه خشوع كند مقابل وحي - اگر تقابلي ديد-  اين علم ، نور نيست ... پس شايد اطلاق نام علم هم بر آن چندان درست نباشد. نگاه شهري ، وقتي علمي است كه دلايل عقلي را با صفاي قلب بيان كند. همان موقع هم به معلممان گفتم ! گفتم شريعتي معتقد نيست به تقابل عقل و عشق . البته كه معتقد است به تقابل چيزي كه "عقل" مي نامندش و "علم" مي خوانندش و "مدرن" مي پندارندش ، با "عشق" ... ما مسلمان ها تجربه كرده ايم كه عقلاني ترين عشق ، همان عاشقانه ترين و زيباترين و ديوانه وار ترينش است...

با اين كه تا به حال تو را نديده ام ، دلم برايت تنگ شده است ! خيلي ...

جمله ي پاياني وبلاگ غبار جناب حدادي را قرض مي گيرم و مي گويم : به هم دعا كنيم ... خيلي !

 

اينجا سرگشاده اي مي شود براي تو ...

و سلام نام پروردگار من است كه گل ياسمن را آفريد ...

ياسي ... ياسمينا ... ياس_من... آيسان ... چه فرقي مي كند اصلا؟ تو ياسمن خودماني . ديشب در ميانه ي هجوم افكارم ديدمت ! مثل هميشه بودي . در توصيفت خيلي چيز هاي مي شود گفت. شايد يك روز يقين كنم كه از بين هزاران رد پا ، رد تو را خواهم شناخت. عاشقت نيستم ؛ اما ...

مامان خيلي دوستت دارد ! من هنوز حس خودم را كشف نكرده ام. نه اين كه دوستت نداشته باشم. نه ... وقتي قرار است از اين به بعد وبلاگم به تمامي ، سرگشاده اي باشد براي تو ، يعني دوستت دارم. اما حسم فقط دوست داشتن نيست. مامان را مي گفتم.... خيلي دوستت دارد. قبلا فكر مي كردم نوشته هايت را خيلي دوست دارد ؛ بعد تر فهميدم خودت را ! بگذريم كه تفاوت صريحي هم بين اين دو نيست. نوشته هايت خيلي شبيه خودت است. صدايت هم ؛ وبلاگت هم ، شادي ات هم ، غمت هم ... و همه اين ها يعني كه تو به شدت شبيه خودت هستي و يعني كه شايد راهي يافته اي براي بازجستن خويش.

من بچه ي راهنمايي بودم و تو دختر خانم دبيرستاني. برق چشم هاي مامان ، وقتي نوشته هايت را مي خواند ، هنوز يادم هست. صدايم مي كرد ؛ به چه شوقي ! و دست نوشته ات را برايم مي خواند ... هماني كه هزار بار تنهايي خوانده بودمش. و من باز هم گوش مي دادم ... به چه شوقي. وراثت به گمانم چيزي شبيه همين باشد! نه؟! حالا من بچه دبيرستاني هستم و تو دختر خانم دانشجو ! و اين نسبت انگار هيچ وقت قرار نيست عوض شود .

هنوز و هميشه تازه اي براي من ؛ اين شايد منطقي ترين دليلم براي تغيير ماهيت وبلاگ باشد ! با تو مي توانم حرف هايم را ، ساده بگويم . راحت بگويم. مطمئن باشم كه نهيم نمي كني . مطمئن باشم كه خسته نمي شوي. مطمئن باشم كه هي برداشت هاي سياسي ، اجتماعي ، اقتصادي نمي كني. تحليل ارائه نمي دهي. مطمئن باشم كه راحتم. مطمئن باشم كه راحتي ...

براي من يكي ، هيچ كجا مثل "خميازه هاي هميشه" ي تو نمي شود. جايي كه مي شود ديوانه وار گريست. ديوانه وار عشق ورزيد. ديوانه وار خستگي ها را مثل عروسكي خواباند توي چمن نوشته هاي آبي ات. راستي روح تو چه رنگي است؟خواستم پيامبري كنم و بگويم صبغه الله و رنگ خدا... ولي هوس شاعري دارم. به گمانم روحت فيروزه اي باشد. چيزي بين سبز و آبي . جوري كه هميشه شك مي كنم سبز است يا آبي ! رنگ ها را مي شناسم ؛ اما رنگ تو ... انگار نقاش هستي هم حتي موقع رنگ آميزي روحت ، شك داشته كه آسماني و به سبزي خيال زمين مي رسي يا درخت سبز زميني و به حقيقت آبي آسمان مي رسي و يا اصلا هر دو ! "مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو" ... و حاصل اين شك تو بوده اي . تو ، كه هم سبزي ! هم آبي . حالا يك بار ديگر وبلاگت را بالا و پايين كردم. مطلب "به دريا نزده خيس شدم"ات را يك بار بخوان! ايمان مي آوري به حرف هايم ...

انگار فرصت نشد حرف هاي خودم را بگويم ؛ نه ؟ عيبي ندارد . من كه تمام زندگي ام را گذاشته ام براي بعد از كنكور ... اين يك فقره هم رويش! عيبي نيست.

پ.ن : بين خودمان بماند ؛ عبارت"و سلام ... "را كش رفته بودم از يك نفر خييييييييييلي نازنيني! هر وقت هم بكار مي بردم مي گفتم كه اين عبارت را كش رفته ام . اين بار يادم رفت يا نخواستم بگويم يا ... همو اين مطلب را خوانده بود و هيچ هم نگفت از اين ماجرا ... شرم و خجالت را گذاشته اند براي همچه وقت هايي ! شرمگينانه بايد بگويم: سيده فاطمه حسيني عزيز مرا ببخش. هنوز آن قدر بزرگ نشده ام كه ... 

موريانه هاي پنهان زندگي

به نام او...

خرجش زياد نيست؛ يك نگاه دقيق تر به اطرافمان بيندازيم ، اين موريانه ها را مي بينيم. در اين هنگامه ي گراني ضرورت دارد بار ديگر روش استفاده از وسايلمان را به تيغ تيز نقد بكشيم. ما چگونه مصرف مي كنيم؟ اين سوالي است كه نه فقط در روزهاي گراني كه هميشه بايد پرسيد و راه هاي درست تر مصرف را آموخت.

راه دور و آن طرف آب هم لازم نيست برويم. در اطراف خودمان پيدا مي شوند افرادي كه .... ادامه مطلب

 منبع روزنامه جوان / چهارشنبه اول خرداد 92 . ويژه نامه شهر هشتم... 

 

ادامه نوشته

او!

به نام او...

من نديده بودمت ! راستش اين است كه نمي شناختمت حتي. شايد هم مي شناختم ... بچه هاي مدرسه اي كه آمده بودند كيهان هم من نبودم. خدا مي داند چقدر غصه اش را خوردم. آن وقت ها خوب بلد بودم غصه بخورم ! ديروز ها خبرت را كه ديدم ، غصه ام از جنس همان غصه ها بود. من اين روز ها زياد آدم از دست مي دهم. دور و نزديك ؛ غريبه و آشنا ... نمي تواند اتفاقي باشد.  به هر رو خبرت را كه ديدم ؛ هي گشتم دنبالت. توي تمام نت ؛ نبودي ... نمي فهمم چرا ! تمام نت هم تو را نمي فهميد. نه اين كه من فهميده باشمت ؛ اما مدير مسئول كيهان بچه ها چيزي نبود كه گوگل مي گفت ...

من ديده بودمت ؛ توي تمام حرف هايت . توي كيهان بچه ها ! من اصلا كيهان بچه ها را دوست نداشتم. شايد چون رنگي نبود . نقاشي هايش يك جوري بود. بعد تر فهميدم سبك خاصي دارد اين نقاشي ها و تصوير گري ها. خوشم نمي آمد از اين نقاشي هاي "يكجوري" . دلم مي خواهد خيال كنم شما هم خوشت نمي آمده از اين جور نقاشي ها و مجبور بوده اي رضايت بدهي به اين سبك.الان خيلي ها خيلي چيز ها مي گويند درباره ات. اصلا يك عده آدم نشستند تحليلت كردند ؛ يك عده ي تقريبا زيادي ! من هم جزو آن عده اصلا ... چه مي شود مگر؟!

اصلش كيهان بچه ها را هم دوست داشتم. من جديدا فيلم نمي بينم. خيلي كم ! نه اين كه نخواهم ها! نمي توانم ببينم. سر هر فيلم ، اصلا قرم قات مي شوم! به هم مي ريزم. مجبور مي شوم بروم از اول همه ي احساساتم را جمع كنم . خودم را جمع كنم. سر كيهان بچه ها هم همين جور مي شدم. فرقش اين بود كه آن وقت ها بچه بودم! نمي دانستم چرا بعد هر كيهان بچه ها اينجور مي شوم. اصلا همه اش تقصير شما بود . رسم نيست وقتي يك آدم خوبي مثل شما مي ميرد ، يك آدم يك لا قبا يا دو لاقبايي مثل من بيايد از اين حرف ها بزند. تا همين چند وقت پيش مامان كيهان بچه ها را نگهداشته بود . دم به دقيقه هم مي رفت تميز و مرتبشان مي كرد. مي گفت بخوانمشان . من مي ترسيدم از خواندنشان. خواندن كيهان بچه ها دل شير مي خواست. صداقت حاد مي خواست. من اين ها را ندارم . مامان دارد . شما هم داريد؛داشتيد؛ نمي دانم...اميرحسين فردي ماضي است يا مضارع؟ شايد هم آينده اي ! من گذشته ام! دنياست ديگر ؛ شما با 65 سال سن آينده اي. من ، گذشته ام! شايد هم مرده ام ؛ به نسيم خاطره اي گاهي تكاني مي خورم ؛ همين

 ! پ.ن : اين متن بغضي بود در گلو! قرار نبود نوشته شود ... بزرگتري گفت بنويسم. اطاعت امر كردم . بغض ناتمامي بود و ميوه ي ناقصي حاصل شد. بايد كه ببخشاييد... 

پ.ن 2 : من بيشتر از خودم نوشته ام تا از او ... ويژگي شخصيتي ايشان است كه آدم را مي رسانند به خودش!

پ.ن3 : من نه افتخار ماي جناب عزيزي را فهم كردم ؛ نه تعبيرات عظيم رهبر انقلاب را ، نه تسليت آقاي شريعتمداري را ، نه امير خان جناب اميرخاني را ، نه هيچ چيز ديگر را ... فقط خواستم بغضم را از اين فاجعه بي فلسفه بنويسم!

يازهرا

گسل هاي آتشين

به نام او ...

گسل های آتشین ... 

با یک گل بهار نمی شود
اما غنچه های با حیایت
هزار بار بهار می کنند
زمستان نگاهم را
وه که عجیب خواستنی است
زندگی بر این گسل های آتشین
وقتی که بدانم
معجزه ی بعدی شیرین لبی
بیستون جدایی را
تکه تکه خواهد کرد
از خوف عشق
….

پ. ن : خدا عجيب عاشقانه حرف مي زند گاهي . ميگويد اگه حرفامو به كوهم گفته بودم خاشعا متصديا من خشيه الله مي شد ولي تو ... حكايت دل سنگ ماست ...

بهار مي بارد ...

به نام او ...

بهار می‌بارد . از درودیوار و خانه و مدرسه و كوچه و خيابان ... بهار می‌بارد ... به چشم خواهري خوب هم می‌بارد . به چشم خواهري قد بلندي هم دارد ؛ آن قدر بلند كه دست‌های تورم شكم گنده هم ، كه آن همه دست و پا زد و اين همه دست و پا می‌زند ، نمی‌رسد به او ... به چشم خواهري خوشگل هم هست. می‌خواهمش ...

می‌خواهمش ...

                   می‌خواهمش ...

بهار را ...

بهار را ...

 بهار را ...

اگر طبيعت به خواستگاري انسان آمده باشد ، با يك گل هم بهار می‌شود . بهار هست ... حتي اگر آجيل را نشود خريد و لباس ، نو نباشد . بهار هست ؛ حتي اگر خسته باشد . بهار با شعار زنده نمی‌شود . اين را "همه" بايد بدانند . بهار هست ...

 می‌شود بهاري بود و قلب‌ها را سپرد به زهراترين زهره‌ی زهراي خلقت . می‌شود بهاري بود و لبخند زد و اشك ريخت و لب خندان نشاند و دل محزون برد ... می‌شود بهاري بود و سر به دامان طبيعت سپرد و با غنچه‌ها خنديد و با بهاری‌ترین باران گريست. می‌شود بهاري بود و ناز كرد براي طبيعت كه سبد سبد گل فرستاده براي خواستگاری از انسان ظلوم جهول ... كه طبيعت در كار است تا تو ناني به كف آري و به غفلت نخوري . كه از طبيعت كمتريم اگر دستي به سر روي احساس و عقايدمان نكشيم. كه بس كنيم اين تعارفات غير طبيعي را ...

بهار مي بارد... امسال بهار ، نيامده است ... بهار باريده است ...مثل باران 

شعري براي رفقاي سال آخر ...

به نام اول رفيق عالم ...

ياد آوري دوستان هم بد نيست!

گاه ديوانه شدن هم بد نيست

در پيله ي خود حسرت پروانه شدن هم بد نيست

گاه بايد خيره سري كرد و سلام

گاه حس آيينه شدن هم بد نيست

اشك بر آينه مي پاشم و مي گويم

گاه يك چند بي خانه شدن هم بد نيست

من بر تبر بت شكن خويش نشستم

گاه آيينه شكستن هم بد نيست

گاهي هوس خانه ي تو ، دارد دل من

گاه يك دوره "تو" بودن هم بد نيست

بغض از شيشه ي ويرانه ي ما مي ريزد

گاه يك سايه به ويرانه شدن هم بد نيست

خوب است در اين ساعت آخر بنويسم

گاهي دو سه روزي ساقي پيمانه شدن هم بد نيست

1.       گرماي دو دست تو كه باشد فاطي جان

يخ كردن دست بي نوايم هم بد نيست

2.       يك لحظه نگاه تو كه باشد ...زهره

رقصيدن يك نگاه حيران هم بد نيست

3.       بي تاب تبسمت كه باشم ... ساره

تلخي كلاس و مدرسه هم بد نيست

4.       شوخي و جدال با فريده باشد ؛

اصلا نه كلاسي و نه درسي هم ، بد نيست

5.       يك دم هوس سكوت زهرا ...

در دم طلب شكوه عالم هم بد نيست

6.       باور كه نمي كني ندا ولي با تو

آن قدر هم فشار سال آخر بد نيست

7.       همسايه ي قلب ما كه صهبا باشد

بيگانه شدن از دگران هم بد نيست

8.       احساس و صداقت تو باشد مينا ...

گاهي كمكي شيطنت هم بد نيست

9.       اصلا كه به فرض ، رفاقت به قدمتش باشد

يازده سال با سپيده بودن هم بد نيست

انگار كن رفاقت به پاكي اش باشد

يازده سال سپيد بودن عالي است

10.   از ساره ي اعظمي ياد گرفتم من

گوش شنواي حرف دگران بودن بد نيست

11.   ساعت دوي عصر هم حتي

شادي و صداي نيلوفر بد نيست

12.   گيرم كه كلاسمان خشك باشد

يكي دو سه تكه از شقايق هم بد نيست

13.   وقتي كه بنايمان كنايه باشد

رك بودن آيدا هم بد نيست

14.   دنبال رفيق مهربان اگر مي گردي

يك سر به مليحه هم بزن ؛ بد نيست

15.   از اول سال تا به الان

پشت سر عاطفه نشستن هم بد نيست!

غمگين نشوي عاطفه جان بايد گفت

هر كس كه كمك بخواهد از تو بد نيست

16.   آن قدر هوس مي كنم بشنومت زهرا

شش دور دنبالت بدوم هم بد نيست

17.   گيرم كه فرشته مان كمي شيطان باشد

يك مخ به ميان اين همه بي مخ هم بد نيست

زهرا تو كه يادت هست ها؟

يادآوري خاطره ي اول هم بد نيست

18.   گاهي به تو حسرت بخورم فاطي؟

راحت بتوان از احساسي گفت هم بد نيست

19.   سخت است كه از تو چيزكي بگويم مريم

تو خودت بگو ، مريم كيست؟

20.   آن قدر شبيه فاطي شده ام با احساسم

اما خود من مي دانم ؛ مثلش هيچ كس نيست

21.   دل تنگ شدم برايت الهام...

باريدن اشك به درياي دلت هم بد نيست

وقت خوبي هست تا بگويم

اصلا ابدا نبودنت عادي نيست...

22.   عرفانه دلم هوس دارد زود

خنديدن بي هواي شادت هم بد نيست...

23.   مهتاب به آروزي يك تحسين از تو

يك شعر دگر برايتان خواندن هم بد نيست

مكاشفه در فيس بوك

به نام حق

عالم ، عالم رفاقت است ! و شبكه ي اجتماعي مجازي يعني محيطي براي رفاقت با عالم! مدت ها درگير اين بودم كه رفاقت به چيست؟ به كدام آدم ها مي شود گفت دوست؟ به يك معنا ، همه ي مردم دنيا را مي شود و بايد دوست داشت. قبل از پديد آمدن شبكه هاي اجتماعي ، عده اي مدعي بودند با همه ي مردم دنيا نمي شود دوست بود چون دوستي به "يكديگر را ديدن" ، به "گفتن" و "شنيدن"  است و آدم هايي كه از هم دور اند هرچند هم را دوست داشته باشند نمي توانند به اين معنا دوست باشند. حتي نمي توانند هم را بشناسند! اما حالا چه؟ در تمام اين متن فيس بوك را مجاز بگيريد – آرايه ي مجاز را كه بلديد شكر خدا؟! – از تمام شبكه هاي اجتماعي مجازي. اين عبارت قلمبه ي شبكه هاي اجتماعي مجازي را بعد از مدت ها خوددرگيري ! اين طور ساده كردم: عالم ، عالم رفاقت است.


ادامه نوشته

چاي داغ زندگي با چند حبه آزادي

به نام حق

 چاي داغ زندگي با چند حبه آزادي

خيلي با حال است روزي كه در انتخاب همه چيزمان آزاد باشيم.خيلي مهم است كه با آن چه مي خوريم و مي پوشيم حال كنيم! خانه مان و مدلش را دوست داشته باشيم. از اندازه ي تلاشمان براي ياد گرفتن علم راضي باشيم. ايمانمان را هر روز بهتر از ديروز كنيم.نترسيم از گشت ارشاد و جريمه ، نگاه اجتماع و حرف هاي پشت سرمان و خيلي چيز هاي ديگر و حالش را ببريم. آزاد آزاد.

خود تو همين الان چقدر مي داني؟ چند كتاب خوانده اي؟ اصلا همين درس هاي خودمان را چقدر بلدي؟ يك سوال مهم دارم از خودم و از شما : ما مي خواستيم به اينجا برسيم؟ همين اندازه از ايمان ، اخلاق ، علم ، زيبايي ، آراستگي ؟ قطعا نه ... قطعا ما دلمان مي خواهد بهتر از اين باشيم. به نظر تو ما نمي توانستيم بهتر از اين عمل كنيم؟ تمام تلاشمان را كرده ايم؟ از فكرمان بهترين بهره را برده ايم؟ بهترين و زيباترين انتخاب ها را در خوراك و پوشاك و مسكنمان داشته ايم؟ مسير رشد و كمالمان را به بهترين وجه طي كرده ايم؟ نه ... چرا نه؟ چه كسي براي انتخاب هاي ما مزاحمت ايجاد كرده است؟ آيا من و تو و تمام انسان هاي كره ي زمين داريم همان طور رفتار مي كنيم كه حقيقتا و از ته قلبمان دوست داريم؟ نه ... اين مزاحم كيست ؟ چرا آزاد نيستيم كه بهترين مسير را طي كنيم؟ چرا آزاد نيستيم بهترين حرف ها را ، بهترين عملكرد را ، بيشترين درجه ي علم و ايمان و زيبايي را داشته باشيم؟

سربازان اسرائيلي حقيقتا دوست دارند كودكان فلسطيني را بكشند؟ دختران نوجوان اروپايي و آمريكايي دوست دارند عفتشان را به حراج بگذارند و جنين هاي بي گناهشان را هنوز به دنيا نيامده بكشند؟ اگر اعراب جاهلي اقلا چند سال به دخترانشان اجازه ي زندگي مي دادند ، اگر آن ها اقلا مي گذاشتند دخترانشان به دنيا آيند ، ما مردم متمدن ! قرن بيست و يكم ميلادي پا را از آن هم فراتر گذاشته ايم و در كودك آزاري خيلي جلوتريم. آيا نوجوانان 16 ساله ي آمريكايي واقعا دوست دارند در مترو و قطار و خيابان و مدرسه  دوستان و خانواده و هم شهريانشان را به رگبار ببندند؟ وقتش است يك جيغ بلند بشنوم از شما كه : فكر كردي توي ايران از اين خبر ها نيست؟ چرا هست ... اما اين سوال در اينجا يعني اشتباه محض.صورت مسئله را پاك نكنيم. ما ايراني ها هنوز آن قدر بي شرم نشده ايم كه در حمايت از جنايت ، قانون تصويب كنيم. هنوز اين قدر مي فهميم كه به دست كودك و نوجوان و بزرگسالمان سلاح ندهيم. مي فهميم كه اعمال زشت را نبايد رسميت داد. مي فهميم دروغ و غيبت و تهمت و بي عفتي را اگر تمام انسان ها هم انجام دهند ، اگر به خيال خودمان قانون مند هم باشند! باز زشت اند. فرض كن متوجه شده اي تعداد زيادي بسته ي بيسكوييت سمي از يك كارخانه ي خاص وارد جهرم شده است. يك راه اين است كه بروي تك تك بيسكوييت ها را از مغازه ها بخري و بررسي كني و سمشان را از بين ببري! البته راه غير عاقلانه اش! راه عاقلانه اين است كه بقيه را مطلع كني از آن بيسكوييت خاص نخرند و مسئولين را كه جلوي فروشش را بگيرند. گرفتي مطلب را؟ غرب يك فرهنگ غلطي دارد ؛ همين فرهنگ غلط ، فكر و عقيده و اعمال مردمش را تحت تاثير قرار داده است. پسماند هاي اين فرهنگ غلط به ما هم رسيده است! وقتي مي خواهي جلوي اين فرهنگ را بگيري ، بايد بروي تك تك خريدارانش را – ما هم خريدار محكم اين فرهنگيم! -  نصيحت كني ! يا اصل و ريشه ي فرهنگ را به نقد بكشي و نتايجش را ياد آور شوي؟ ...

هنوز جوابي نشنيده ام از شما ... ما انسان هاي قرن بيستم كه همگي ماشاء الله ! - چشم نخوريم يك وقت -  روشن فكريم و از آزادي دفاع مي كنيم و حرف هاي قلمبه مي زنيم ، ما انسان هايي كه در عصر تكنولوژي و رسانه ايم ، چرا مسير كمال و رشدمان را به بهترين نحو طي نمي كنيم؟ چه چيزي دست و پاي ما را بسته و نمي گذارد كار هاي خوبي كه حقيقتا مي خواهيم انجام دهيم؟ چه چيزي دهان ما را قفل كرده و نمي گذارد از حق دفاع كنيم؟ وقتش است اعتراف كنيم ما هنوز هم ... بعد از اين همه روشن فكري و كتاب و مقاله و راهپيمايي و گفت و گو ، آزاد نيستيم. آزاد نيستيم كه هرچه دل و قلبمان حقيقتا مي خواهد انجام دهيم.اصلش قلب و دل ما چيزي جز پاكي نمي خواهد. دل هيچ كس حقيقتا گناه را نمي خواهد . فقط گاهي خيال مي كند ! گناه را دوست دارد.چه خيالي ... چه خيالي ... مي بيني؟

راهي كه دوستش داريم نمي رويم ، كاري كه به آن علاقه منديم نمي كنيم، حرفي كه به آن معتقديم نمي زنيم ؛ چون تحت تاثير چيز هايي هستيم كه هيچ تاثير ظاهري روي ما ندارند. خودمان را بكشيم نمي فهميم نگاه به نامحرم چه تاثيري در عقايد ما دارد. مي فهميم؟ فقط هنگام عمل مي بينيم نمي توانيم كار خوب كنيم يا خوب ، كار كنيم. عقلمان به چشممان است و فكر مي كنيم هر چيزي كه ظاهرا بر ما بي تاثير است ، بر اعتقادمان هم تاثيري ندارد و خودمان هستيم كه گناه را انتخاب مي كنيم. نه! "خود" ما ساخته ي خداست . ايراد از جاي ديگري است ... همان وقت كه مي گوييم : اصلا نماز اول وقت چه ربطي دارد به كمك به ديگران؟ همان وقت كه خيال مي كنيم : اصلا روزه گرفتن خيلي هم ضرر دارد ؛ حال همه ي كار هاي خوب را هم از آدم مي گيرد. اصلا طبق رساله و توضيح المسائل كه عمل كني ، فكرت بسته مي شود. ديگر خودت نيستي ؛ مقلدي . يك چيزي تو مايه هاي طوطي يا ميمون. يادمان مي رود كه وقتي تابع دستور خدا باشي ، نبايد هم خودت باشي. مي روي به سمت خودش. خود خودش! هيچ وقت نمي فهميم اين حرف ها از كجا آمد! از همان جا كه عزت نگاه خدا را فروختيم به لذت گناه! گناه هاي روزمره ... همان ها كه ديگر عادي شده اند.

لحظه ي انتخاب لحظه ي حساسي است. انتخاب بين نماز و يك تست بيشتر ، انتخاب بين نماز اول وقت و كلاس تقويتي ، انتخاب بين روزه و ساعت درسي بيشتر در ماه رمضان ،انتخاب بين مانتوي اندامي و اندازه! انتخاب بين راست و دروغ ، حق و نا حق، پست هاي فيس بوك و زندگي بدون بوك! و  ... نگرانم ... نگران خودمان كه شايد فردا ديگر نخواهيم بهترين باشيم يا اقلا اين طور بگوييم. فردا اگر بگوييم : نمي خواهم پاكتر باشم. نمي خواهم مومن تر از آن چه هستم باشم. نمي خواهم نمازم را بخوانم ! يا قشنگتر بخوانم ... نمي خواهم شيعه ي علي (عليه السلام) باشم. در دين و ايمانم ، در علم و زيبايي ام ، سيكل هم كافي است ! اصلا زيادي نبايد خدا را بپرستيم. زيادي هم ديگر نبايد بنده اش باشيم ... چه معني مي دهد هر چه گفت بگوييم چشم. ايمان ، در همين حد زير ديپلم. عقيده :زير خط فقر ! علم آموزي: فقط در حد پز! زيبايي و آراستگي : فقط به سبك ديگران و كپي برابر اصل . عروسك متحرك! خوب است ديگر ... بهشت؟ نمي خواهيم ! خدا ... خودش يك روز خسته مي شود از دوست داشتنمان ! مي فرستد جهنم ... آه از آن روزي كه اين حرف ها را بزنيم. نكند همين فردا باشد ؟ حقيقتش ... شايد هم همين حالاست. فكري بايد كرد.

براي خواهران غريبم

به نام حق

براي خواهران غريبم ...

من ، همان دانش آموز سال آخر – كه هنوز هم معلوم نشده پيش دانشگاهي است يا چهارم دبيرستان – يك داغدارم. وقتي مي گويم آقاي وزير ... يعني تمام كساني كه مي توانستند و مي توانند كاري كنند ؛ اما نكردند .

..و اين كلمات را تو بگير اشك هاي يك "امپراطور" اند. يك "خليفه" ي كوچك ...

آقاي وزير !

وقتي 22 دختر دانش آموز در سفر راهيان نور و بر اثر تصادفي فاجعه وار كشته مي شوند ، يعني يك مدرسه ي عزادار ... دقيق تر بگويم : يك شهر عزادار . راستش يعني يك كشور عزادار. تصورش براي همچو مني سخت نيست! غير ممكن است. بعد همچو  اتفاقاتي يك كشور مصيبت زده را چه چيز مي تواند آرام كند؟ چه چيز التيام مي بخشد اين درد مدام را ؟خبر هاي ضد و نقيض يا اخبار مستند ؟ بهانه هاي واهي يا دلايل علمي؟ قبول تقصير يا فرار كردن از زير آن . شما حتما مي دانيد .توي مدرسه ها رسم است ... وقتي گروهي كار بدي مي كنند ، همه ي آن گروه را به صف مي كنند و هر كدام بايد تقصيرشان را بپذيرند و به تقصيرشان اعتراف كنند و ياد بگيرند بگويند : من مقصرم . ببخشيد ! ديگر نمي كنم. اگر شيشه اي شكسته باشند بايد هزينه اش را بپردازند . وقتش نيست كه شما و ديگران مقصر در اين حادثه هم به صف شويد؟ اين بار اما بايد هزينه ي ميليون ها دل شكسته را پرداخت .

آقاي وزير !

22 بهار خزان شد ... 22 بهار خزان شده را ، ديگر نمي توان بهار كرد. اما مي توان محافظت كرد از ميليون ها غنچه ي ديگر.  والدين آن 22 بهار حق دارند فرياد بكشند بر سر مقصران. حق دارند اعتراضشان را بلند بگويند كه بر ايشان ظلم شده است. حق دارند حرفشان را بزنند. حتي اگر خودشان صبوري كردند و چيزي نگفتند شما بايد و بايد و بايد خودتان حرف هايشان را بگوييد. خودتان شبيه يك پدر فرزند از دست داده ، با درك احساسات مادراني كه نوجوانشان را از دست داده اند ، بفهميد كه اگر تامين امنيت بالاي جاده و اتوبوس و راننده امكان ندارد ، بردن اجباري يا حتي اختياري دانش آموزان به همچو سفري يعني رضايت به حادثه اي كه چندان هم دور نبود...

مسائل را با هم مخلوط نكنيم! يادمان باشد بهترين راه و شايد تنها راه كمال حقيقي براي نوجواناني كه 8 سال پايداري كردند ، جهاد بود و شهادت ... اين معنا اما به آن معنا نيست كه امروز تنها راه رسيدن به كمال حقيقي و درك آن 8 سال ، يك سفر ناامن به مناطق جنگي است. سفر به مناطق جنگي ، خوب و تاثيرگذار است اما قطعا تنها راه نيست. شنيده بودم راه آموزش و پرورش در انتخاب سيستم آموزشي آزمون و خطاست و اگر در اين آزمون و خطا عده اي جانشان را از دست دادند .... آيا اين آزمون صحيح است؟ آزمون بي جبران ...

آقاي وزير !

از نگاه من در ايجاد مسئوليت براي شما ، هيچ فرقي بين اجباري يا اختياري بودن اين اردو نيست. لازم نيست مرتب و مداوم،  اينجا و آن جا همه تكرار كنند كه اردو اجباري نبوده! حتي ... وقتي كساني به اختيار و شايد به عشق حاضر به اردوي جنوب مي شوند مسئوليت شما بسيار بيشتر است در حفظ جان آن ها. آن ها يي كه چون ابر درگذرند...آن هايي كه جنوب جذبشان مي كند نه جبر ... آن ها ، خطر سفر را پذيرفته بودند . اما شما موظف بوديد ؛ هستيد و خواهيد بود كه اين خطر را كم كنيد. خطر پذيري آن ها از مسئوليت شما كم نمي كند . وقتي اينجا و آن جا ... از دوست و دشمن مي شنوم كه اردو اختياري بوده ، احساس مي كنم اين جا از غرب خيلي غربي تر شده است. ادامه اين جمله مي رسد به اين كه : خودشان خواستند ! به ما ربطي ندارد...

اين ها همگي خواهران غريب ما هستند ... شادي روح پاكشان صلوات ...

زهرا عرب، ماندانا الهیان، فائزه شبانیان، فاطمه کریمی، مینا ربیعی، فاطمه شمس، پریسا رضایی، محدثه مهدوی‌نیا، پریسا زندیان، مژگان هادی‌پور، الهام حسنزاده، ریحانه شریفی، زهرا عباسیان، هانیه انتظامی، آمنه خاکسار، نرگس کوهی‌کمان، مرضیه سلیمی، مرضیه احمدی، مریم خاقانی، مائده فرهمندیان، رویا عسگری، شبنم مقدسی، زهرا غفاری

 ***

اظهار نظر عجیب وزیر آموزش و پرورش
وزیر آموزش و پرورش گفت که چگونگی و علت حادثه واژگونی اتوبوس دانش‌آموزان را از مسئولانش بپرسید!!
حمیدرضا حاجی‌بابایی این مطلب را در حاشیه برنامه تبیین جایگاه دانشگاه فرهنگیان در نظام تعلیم و تربیت در پاسخ به سؤالات متعدد خبرنگاران درباره حادثه واژگونی اتوبوس دانش‌آموزان مطرح کرد.

آتش گرفتم با خواندن اين اظهارات ... آقاي وزير ...

 

 


 

 

ماجرا هاي يك ما

به نام حق

من و تو "ما" بوديم . آن روز كه به خدايمان قول داديم كه تنها "او" را رب بدانيم . در پيچ و خم حوادث ، همان وقتي كه من "من" شدم و تو "تو" شدي "او" نيز فراموش شد. من و تو آن قدر بزرگ شده ايم كه بفهميم "قالوا" فعل جمع است و زماني همه ي ما گرد پروردگارمان وحدت داشته ايم ؛ وقتي پرسيد : الست بربكم ؟ و نه من ... نه تو ... همه ي ما با هم و يك صدا گفتيم "بلي" .

اما حالا من جدا شده ام از تو . اين جدايي يعني نگاه سرزنش آميز من به حجاب تو و فرياد غم آلود تو بر سر دل ناپاك من. اين جدايي يعني همان وقتي كه من دل پاك تو را نمي بينم و تو تاج بندگي مرا ! از هم جدا شديم از همان روزي كه من نه به رسم رفاقت كه به خاطر منفعت ، شايد به خاطر عقده گشايي ! گاهي به رسم فضل فروشي و هر روز به آزار تازه اي ! تو را به حجاب خواندم. تو نيز با تنفر از "ريا و تظاهر" ظاهر حجاب را كنار گذاشتي. اين گونه ما مدت هاست كه حيران و سرگردان گرد خودمان مي چرخيم و دست اتهام به سوي هم دراز مي كنيم. من شرمنده ام ... بابت همه چيز. تو چطور؟...وقتي  داشتي برايم از دل پاك مي گفتي ، وقتي سرود قلب پاكت به آهنگي دل نشين ، هر جان خسته و شكسته اي را نوازش مي داد، من تنها به فكر اين بودم كه برتري حجابم را بر تو ثابت كنم. "تو" را نديدم. حجابت را ديدم. اجازه ندادم نداي قلبت به قلبم برسد. انگشت اتهامم را به سمت حجابت گرفتم و نگذاشتم حرفت را بزني. اين گونه شد كه تو نيز ... حرف مرا گوش ندادي. شايد نشنيدي. حق داشتي.                                                                                                                                                                                                                                                                                                       اين بار اما قصد دارم يك بار هم كه شده انگشت اتهام را به سمت خود بگيرم؛ وقتي انواع و اقسام برچسب ها را به "تو" زدم . به بهانه ي حجابت هر چه خواستم گفتم و تو در سكوت و شايد گاهكي، فريادي بي صدا ، فقط نگاهم كردي. "تو" يعني همان كسي كه نمي خواست "خودنمايي" كند ؛ دوست نداشت ديگري را به گناه بيندازد ؛ هيچ وقت قصد نكرده بود با حجابش مقابل خدا سركشي كند . خدا را شايد ، بيشتر از من دوست دارد . با تمام وجودش به دينش عشق مي ورزد. "تو" يعني تمام اين ها ! و من تمام اين ها را نديدم و فقط چشم دوختم به روسري و مقنعه ات تا موهايت را سانت كنم! يا خط كش گذاشتم روي آستين مانتويت و ... من هر بار يكي از اين ها را اندازه گرفتم و اسمش را گذاشتم اندازه ي ايمان تو! و اين همان وقتي بود كه دلم هواي سنگ شدن داشت و نمي فهميدم. اين همان وقتي بود كه تو آهسته در گوشم سنگ شدن دلم را و بدي اخلاقم را و تقليل ايمانم را مي گفتي . گوش من اما پر بود از فرياد خودم! مرا ببخش...

هيچ وقت به تو حق ندادم از من انتقاد كني ؛ اما بي وقفه و مدام ، تمام وجودت را به باد سرزنش گرفتم . حالا اما! مي خواهم دست هايم را جلو بياورم و با تمام وجودم دست هاي گرم و صميمي ات را بفشارم. اين بار تصميم گرفته ام ؛ عزم كرده ام ؛ نگاهم را از سرزنش ها پاك كنم. يخ برخورد هايم را بشكنم. اين بار تو را به كمك مي طلبم. من و تو يك بار ديگر بايد با هم ، يك دل و يك صدا دعوت پروردگارمان را لبيك گوييم. اين بار به جاي سرزنش و تحقير و توهين به هم ، چشم هايمان را به بي كران پروردگار مي دوزيم و هرچه گفت بي وقفه مي گوييم :لبيك .... اللهم لبيك .... لبيك لا شريك لك لبيك... و در اين راه من بايد دلم را پك كنم و تو  "تاج بندگي" بر سر بگذاري... اين بار بيا يكديگر را در نقص هايمان ياري دهيم . مرا كمك كن در پاكي دلم تا خدا نيز تاج بندگي اش را به تو هديه دهد .

ماييم و نواي بي نوايي *بسم الله اگر حريف مايي...

 

 

مهمان

به نام تو...

يك وقتي فكر مي كردم بزرگ مي شوم و كسي براي تو مي شوم. دير زماني خيال مي كردم قرار است كس خودم بشوم. اين روز ها اما عميقا مي دانم كه كس ديگران شده ام. تو خوب مي داني و مي بيني كه به جاي چك كردن پيام هاي آشكار تو ، پيام هاي "بي صدا"ي ديگران را مي بينم. هر لحظه به جاي نگاه تو منتظر نگاه ديگرانم. تو ... شبيه مجنوني كه بي وفايي كه ليلي اش را مي بيند ؛مي سوزد و دم نمي زند ؛نشسته اي و هيچ نمي گويي . نمي زني . مجازات نمي كني. به خيالم آمده بود اگر نباشم و ليستت خالي باشد از من ؛ آن وقت كه رفقا برايم غيبت بزنند ، سراغم را        مي گيري. حالا فهميده ام هميشه حاضر ليستي بودم كه اسمم ميانش نبود . مگر حضور و غيبت چه فرقي دارد ، وقتي تو نباشي؟ ثانيه هايم عرق كرده اند. ديگر باران نمي بارد . فكر مي كردم كه بزرگ  مي شوم و براي تو "خليفه"مي شوم. حالا كوچك شده ام و براي ديگران "هيچ" .

از "تمام" تو "هيچ" برايم باقي نمانده است. چرا نمي زني؟ چرا مجازاتم نمي كني؟ چرا سكوت كرده اي؟ كه نبودنم برايت مهم نيست؟ كه نيامدنم؟ كه غيبتم؟ "تو" كه روشنفكر نيستي تا بگويي " بندگان كمتر" خدايي بهتر ... تو خدايي . تو، بدون هيچ دليل خاصي ما را آفريدي كه گنج پنهان بودي. من بدون هيچ دليل خاصي دوستت دارم. بدون هيچ دليل خاصي ثانيه هايم را به تو        مي سپارم. بدون هيچ دليل خاصي عشق مي ورزم به عشقت. تو خوب مي داني كه اينجا "بي دليل" بودن عين عقلانيت است. تو خوب مي داني اين روز ها دليل ها آلوده مي كنند        نيت ها را. دلم تو را مي خواهد . گيرم كه چند روز نباشم. سراغي نمي گيري؟ ... اكسيژن قلب من هنوز بازدم "او" است. يا رب يا رب يارب ... فكر مي كردم ديدنش  فقط"محبت"         مي خواهد . حالا فهميده ام رويت "طلعه الرشيده" لياقت و سعادت و همت مي خواهد. بگذار دلم به بي نهايت رحمتت خوش باشد. دلخوشي ام كافي است. بگذار حتي اگر "جهنمي" شدم دلم خوش باشد كه تو هستي . خدايا ...

تمامش نمي كنم. تو هم تمامش نكن. آخر حرف هايت مثل هميشه بگو كه "راست گفته اي، اي خداي بزرگ." من برگشته ام ... تو صداي چكمه هايي كه برمي گردند را دوست داري و عاشق مسافران تازه از راه رسيده اي. مرا هم قبول كن ... مسافرم . خسته ام . برگشته ام. مهمانم... حبيب تو !

وقتش است كه بگويم : راست گفته اي، اي خداي بزرگ ...

 

 

يك فرهنگ نام

خوب كه نگاهشان كني ؛ عميق كه ببيني ، قديمي نيستند . آهنگ خوبي هم دارند. كافي است چند بار تكرارشان كني تا بفهمي مشكل از ساز توست. نه آهنگ اين اسامي...سازت را درست دست بگير. آن وقت موقع نواختنشان صداي تمسخر و خنده نمي شنوي. تسبيح فرشته هاست كه گوشت را نوازش خواهد داد.

 سكوت اگر كنيم ، فردا ها خواهيد ديد كه تمام عقايدمان را برچسب "قديمي" خواهند زد و به همين بهانه ها به كناري خواهند گذاشت. ما؛ اگر همچنان منفعل باشيم و كوتاه بياييم ، خودمان را ، روح خدايي مان را به جرم سنگين "فطري" بودن به زندان عادت ها خواهند فرستاد.

نمي دانم اسمش را چه بگذارم؟ رسم؟ مد؟ فرهنگ؟ منطق؟ اگر بگويم رسم ... رسم قشنگي نيست. بگويم مد ؟ مد شيكي نيست. بگويم فرهنگ؟ فرهنگ بي فرهنگي است. بگويم منطق؟ منطق بي منطقي است. ما عادت كرده ايم بدون دليل خيلي چيز ها را به تمسخر بگيريم. كلمه ي "عادت" را مناسب ديدم چون وقتي به چيزي عادت كني ، رسم و مد و فرهنگ و منطقت نابود مي شود. به همين راحتي !

مشكل از سكينه و رقيه نيست. مشكل ، عربي بودن و قديمي بودن و تخريب رسانه ها و همه ي حرف هايي كه مي گوييم و مي گويند نيست ... مشكل دقيقا از نگاه ماست كه رنگ عادت گرفته است. نگاهي نو بايد ، كه منطقش ، منطق حسيني باشد و احساسش ، احساس زينبي ... اين نگاه ، سكينه و رقيه را دو نام سنگين خواهد ديد كه تو را با آرامش تا اوج آسمان ها بالا خواهند برد ...

جايش هست بگويم سكينه همان آرام است و رقيه همان بالا رونده ... فرهنگ نام ها را بايد عوض كرد!

از چشم كودكي هايم...

به نام حق

از چشم كودكي ها

بغض هايي هست كه قبل از "قدر" بايد باز شود. شايد! ارزشش آن قدر نيست كه "قدري" شود. سر همين چيز ها مي نويسم. يك ماه و نيم است ننوشته ام. ننوشتم تا جنون نوشتن مرا بگيرد و دستي ... شايد دستي رمضاني ... اصلا شايد همان دست خدا كه بالاي همه ي دست هاست دستم را بگيرد و قرآن را ، نه به استخاره و فال ، بل به فكر و تامل ،باز كند تا "نون والقلم" نمايان شود. "و ما يسطرون" دلم را مي لرزاند... مي ترسم از "ومايسطرون" ... و اصلا بايد ترسيد از " وما يسطرون" ولي نوشت! كسي اگر نترسد و بنويسد مي شود ... مي شود ... مي شود خيلي ها! و كسي اگر بترسد و بنويسد مي شود وصيت نامه شهدا .كساني هم هستند كه مي ترسند و نمي نگارند تا برسند به درجات بالا! شايد مي ترسند – و شايد مي ترسيم -  يك وقت تاه اتوي لباس بهشتي شان به هم بخورد...

ادامه ي كودكانه مطلبم را بسان فاتحه اي براي كودكي هايمان بخوان

ادامه نوشته